دیپلماسی و سیاست خارجی

سقوط یا فروپاشی رژیم پهلوی

 

آیا رژیم پهلوی سقوط کرد یا فروپاشید؟ این سؤال در طول چهل سال گذشته برای بسیاری، از مردم عادی گرفته تا روزنامه نگاران و تحلیل گران، استادان علوم سیاسی دانشگاهها و صاحب منصبان، مطرح بوده است. تحلیلها و اظهار نظرهای بسیاری در ابن باره وجود دارد. یکی از مهمترین اظهار نظرهایی که می­توان آن را هم به واقعیت نزدیکتر دانست و هم با قواعد فلسفۀ علوم اجتماعی سازگارتر، گفته ها و اظهار نظرهای احمد میرفندرسکی، آخرین وزیر خارجه رژیم پهلوی، در پاسخ به این سؤال است. او به لحاظ گرایش سیاسی در سراسر عمرش دوستدار و هوادار روسها (به تعبیر او “خرس”، برگرفته از گفتۀ جان اف کندی رئیس جمهور آمریکا «ایران سالهاست در شکم خرس زندگی می کند») بود و در دورۀ اقامت و سفارتش در روسیه کوشید نظر شاه را به قدرت و نقش روسها در منطقه جلب کند. خاطرات و گفته هایش در کتاب زیر با این مشخصات آمده است:

احمد میرفندرسکی، دیپلماسی و سیاست خارجی ایران از سوم شهریور۱۳۲۰ تا ۲۲ بهمن ۱۳۵۷: احمد میرفندرسکی در گفتگو با احمد احرار، تهران : علم ۱۳۸۲.

برای کسانی که حوصلۀ خواندن این کتاب 273 صفحه ای دربارۀ سیاست و فن دیپلماسی را ندارند تا بدانند نظر او دربارۀ دلیل یا دلایل سقوط یا فروپاشی رژیم شاه چه بود، پاره هایی از مهمترین بخش های کتاب در این جا عینا و بدون هیچ گونه تحلیلی آورده می شود.

احمد احرار (ص248): در اکتبر 1978 روزنامه پراوادا ارگان حزب کونیست شوروی مقاله … نوشت در تأیید رژیم شاه و تنقید از جنبش مذهبی. … اما وقتی ترن {انقلاب} راه افتاد روسها هم پریدند توی آن که مبادا از قافله عقب بمانند.

احمد میرفندرسکی (ص 248) موضوع را به این صورت نباید مطرح کرد که انگلیس و آمریکا می خواستند رژیم ایران را ساقط کنند. خیر! مسأله را باید به این صورت مطرح کرد که آیا می شد رژیم ایران را در آن حال نگه داشت و حفظ کرد یا خیر؟ از من اگر بپرسید خواهم گفت به عقیده حقیر ناچیز ناخوشی متأسفانه خیلی جلوتر از آن رفته بود که بتوان کاری صورت داد. شاه ایران

ص249: با برنامه های وسیع، برنامه های بزرگ و واقعا درخشانی که برای ایران داشت بدبختانه از واقعیات دور افتاده بود. در آن رؤیاها، در آن آرزوها  که قدری هم به تخیل آمیخته بود همراه و همگامی نداشت. اعلیحضرت در واقع تنها بود. آن تنهایی که سرنوشت محتوم هر قَدَر قدرت و هر مالک الرّقابی است. از این تنهایی گریزی نیست. اطرافیان اعلیحضرت بله بله قربان می گفتند ولی اعتقادی به رؤیاهای او نداشتند. آن همه درخشش، آن همه زیبایی چرا فروریخت؟ برای این که در سالهای آخر بر پایه واقعیت استوار نبود. از واقعیات دور و دورتر می شد.

احمد احرار– اینها به جای خود محفوظ، ولی در عمل شاهد بودیم که تا وقتی حکومت در آمریکا از دست جمهوریخواهان خارج نشده بود و آمریکایی ها قویاً از شاه و سیاست های او حمایت می کردند، اوضاع ایران انفجارآمیز به نظر نمی رسید  و سرسخت ترین مخالفان رژیم نیز احتمال چنان انفجاری را نمی دادند. همه چیز از زمانی شروع شد که جمهوریخواهان در آمریکا شکست خوردند و دموکرات ها روی کار آمدند و در کاخ سفید و سایر مراجع تصمیم گیری بر سر سیاستی که می بایستی در قبال ایران اتخاذ شود تردید پیدا شد. از آن زمان بود که تصادفاً هم بیماری شاه شدت یافت و هم بیماری عمومی به قول شما چنان سریع پیشرفت کرد و به قول پزشکان «متاستاز» داد و سرتاسر بدن را گرفت که دیگر کسی نمی توانست کاری صورت دهد.

احمد میرفندرسکی– آن تخیلات و بلندپروازی ها به مقدار زیادی معلول سیاست جمهوریخواهان بود. تا جائی که من اطلاع دارم دموکرات ها از این دست رؤیاها نه تلقین می کردند و نه وسائلش را در اختیار می گذاردند. برعکس، جمهوریخواهان هم رؤیاهایی را که به قول آقای پارسونز به «غرور و سقوط» منجر شد، تلقین می کردند و هم وسائلش را در اختیار می گذاشتند.

احمد احرار (ص255-256)- پارسونز، آخرین سفیر انگلیس در ایران قبل از انقلاب، کتاب خاطرات خود را … غرور و سقوط نامیده است …  شاه را به عنوان « رهبری دارای افکار انقلابی » توصیف می کند و دربارۀ کسانی که مسئولیت های مختلف را در سطوح بالای اداری بر عهده داشتند می گوید: « من در دوران خدمت خود در کشورهای مختلف هرگز چنین ترکیبی از شخصیت های قابل و با استعداد ندیده بودم. اکثر وزیران و مسؤولان سازمان های دولتی ایران، بجز چند مورد استثنائی، مردانی با تحصیلات و تجارب عالی و مهارت و استعداد کافی و دارای پشتکار و توانائی فوق العاده برای انجام وظائف خود بودند و ظرفیت زیادی برای کارهای دشوار داشتند». در این تجزیه و تحلیل، پارسونز هم مثل اکثر تحلیلگران بر آسیبی که از غرور و بلند پروازی به شاه و رژیم پیشین رسید تأکید می ورزد.

پارسونز می نویسد:« شاه در مسائل مربوط به سیاست خارجی و مسائل نظامی و استراتژیک با زیرکی عمل می کرد و شجاعت و قابلیت زیادی در این زمینه از خود بروز می داد. واقعیت این است که در زمینه سیاست خارجی و امور نظامی شاه هم بسیار علاقمند بود و هم بسیار مطلع … وزیر امور خارجۀ واقعی ایران خود شاه بود و گزارش های وزارت امور خارجه را روزانه مطالعه می کرد. شاه در زمینه مسائل مربوط به روابط خارجی، بر خلاف آنچه مربوط به امور داخلی ایران می شد، همواره آماده بحث و گفتگو بود و دیپلمات های خارجی از تماس و گفتگوی مستقیم با او لذت می بردند. اما در مسائل مربوط به سیاست داخلی ایران شاه رویه متفاوتی داشت. من از آغاز مأموریت خود به این نکته پی بردم که شاه به

ص257:  طور خطرناکی از مسائل پیرامون خود دور مانده و در میان جلال و شکوه سنتی سلاطین ایران محصور شده است». این نظریه پارسونز بود. ما هم که کم و بیش با اوضاع کشورمان و سیستم حکومتی دو دهۀ آخر سلطنت شاه آشنا بودیم می دانیم که شاه ایران به قدری زیر پای خود را در داخل کشور محکم می دید که موانع و مشکلات داخلی را ناچیز می شمرد و بیشتر به مسائل خارجی می پرداخت. به نقشی که مثلاً ایران می بایستی در شاخ آفریقا یا اوگاندا و اقیانوس هند و سواحل استرالیا از لحاظ «حفظ امنیت و ثبات بین المللی» ایفا کند. طاووس پای خود را نمی دید. زیر پایه چراغ تاریک بود و عاقبت هم خطر از درون این تاریکی سردرآورد.

احمد احرار– شما آخرین وزیر امور خارجه رژیم گذشته بودید. البته وقتی این وظیفه به شما محول شد که کار از کار گذشته بود. سؤال من این است که آیا در آن دوران کوتاه وزارت فرصت کردید با سفرای کشورهای خارجی، با مقامات سیاسی خارجی راجع به تحولات اوضاع ایران بحث و گفتگو داشته باشید یا خیر؟ اگر جواب منفی است، نظر خودتان به عنوان یک ناظر مطلع چیست؟ این سؤال را از آن جهت مطرح می  کنم که گروهی معتقدند بحران سال 57 و انقلاب منجر به سقوط نظام پادشاهی حرکتی بود که از خارج اداره می شد ولی آن طور که از صحبت های قبلی شما استنباط کردم شما اعتقاد به «تئوری توطئه» ندارید. اگر هم اعتقاد داشته باشید که عوامل خارجی بر جریان وقایع تاثیر گذاشتند سیاست خارجی را عامل اصلی بحران و انقلاب نمی دانید.

احمد میرفندرسکی (ص257-260): سؤالی که مطرح کردید نکته های بسیار دقیق و جنبه های مختلفی دارد که پاسخ دادن به هر کدام از آنها ساعتها وقت می طلبد و علاوه بر آن مستلزم یک عقل کل است که مخلص نه ادعای ان را دارم و نه امکانش را… متاسفانه سیستم حکومتی ما هم مثل هر سیستمی فرسوده شد و این فرسایش به دشمنان ایران، یا بهتر بگویم به دشمنان رژیم ایران، فرصت داد صف بندی محکمتری بکنند، از اوضاع و احوال بین المللی استفاده کنند و خود را برای «نبرد بزرگ» آماده کنند. در این نبرد اردوی طرف مجهز بود. تمام کسانی که در اردوی مخالف آماده رزم بودند سرجای خودشان قرار داشتند. متأسفانه در اردوی موافق کسی سرجای خودش نبود. خاصیت رژیم فردی این است که همه چیز از فرد حاکم منشعب می شود و همه چیز به او منتهی می شود. تا قدرت جاذبه وجود دارد تمام عوامل تشکیل دهنده حکومت مثل اقمار دور آن می گردند. وقتی جاذبه ضعیف می شود، فرض کنید حرارت آفتاب به پائین ترین درجه می رسد، قدرت جاذبه دیگر نمی تواند اقمار را در جای خودشان نگهدارد. این است که سیستم از هم می پاشد.

احمد احرار – این کلمه ای که به کار بردید از اهمیت خاصی برخوردار است. بنده اجازه می خواهم زیر آن را باصطلاح خط بکشم، زیرا بین سقوط یک رژیم و از هم پاشیدن آن باید فرق گذاشت. من تا جائی که خود شاهد بودم می توانم این را بگویم که رژیم پیشین از هم پاشید، سقوط نکرد. سقوط رژیم پیامد از هم پاشیدن آن بود.

احمد میرفندرسکی – کاملا صحیح است. رژیم متلاشی شد. شما به کتاب پارسونز اشاره کردید که نوشته است آدم های درخشانی در ایران مصدر کار بودند. این هم صحیح است. ایران آدم های درخشانی در تمام شوؤن داشت و اینها کارهای مهمی برای مملکت انجام دادند ولی هرچه مملکت جلوتر می رفت هیأت حاکمه وحدت کلام و یکپارچگی و یگانگی خودش را روزبروز بیشتر از دست می داد، بطوری که در سالهای آخر دو نفر نبودند که با هم صمیمانه، دست در دست، برای پیشرفت مملکت اقدام کنند. رژیم فردی، یعنی ساطع شدن نور از یک منبع، خاصیتش این است که تمام موجودات را به طرف نقطه واحد می کشاند و همه، در این تلاش برای نزدیک شدن به مرکز قدرت و مقرب الخاقان واقع شدن، همدیگر را پس می زنند. پوست خربزه زیر پای همدیگر می گذارند. اساس کار خود را بر « سه پایه ای » که تملق، تظاهر، تمتّع باشد، قرار می دهند، پشت سر هم بد می گویند، از هم تنقید بی مورد می کنند و یک محیط مشوّشی را به وجود می آورند. در این محیط مشوّش، خارجی به آسانی می تواند نفوذ کند. در رژیم فردی «فرماندهی» یکی از اصول سیاست است. در نتیجه چیزی از پائین نمی جوشد. همه چیز از بالا سرچشمه می گیرد. از بالا نور می آید. از بالا برف می آید. در حالی که در رژیم غیرفردی قدرت از پائین به بالا منتقل می شود و بالا مرکز مدیریت است نه مرکز قدرت. اینکه رژیم ایران متلاشی شد نه ساقط، یک علتش همین بود که وقتی مرکز قدرت جاذبه اش تقلیل یافت نظم حاکم بهم خورد و اغتشاش و در نتیجه اغتشاش فروپاشی حاصل شد. من معتقدم که در ایران انقلابی از نوع انقلاب فرانسه یا انقلاب روسیه یا انقلاب هایی که در ممالک آفریقائی صورت می گیرد به وقوع نپیوست. این انقلابات ریشه های اقتصادی دارند. یعنی مردم گرسنه به عده ای سیر می گویند تو از سر سفره برخیز تا من بنشینم. این وضع در مورد ایران صدق نمی کند. در سالهای آخر، در ایران شکمها سیر بود. در هر صورت از جاهای دیگر خالی تر نبود. البته اقتصاد ایران در آن سالها نارسایی هایی داشت …

احمد میرفندرسکی (ص265- 270): آقای وینوگرادوف سفیر شوروی خاطرم می آید قبل از اینکه به وزارت امور خارجه منصوب شوم روزی به دستور وزیر امور خارجه در اقامتگاه ییلاقی ایشان در زرگنده ناهار خوردم. ساعت 2 و نیم شروع کردیم به ناهار، ساعت 7 شب من از آنجا بیرون آمدم. در تمام این مدت صحبت بر سر این بود که بالاخره اوضاع مملکت چه خواهد شد؟ چه طور می شود جلوی این غلتیدن در سراشیب را گرفت؟ بقول معروف این Blockage این گره خوردن، این انقباض را چگونه می شود چاره کرد؟ وینوگرادوف گفت من سه روز پیش شرفیاب بودم. دو ساعت و نیم با اعلیحضرت مذاکره کردم بالاخره نفهمیدم ایشان چه برنامه ای دارند. هنگام خداحافظی پرسیدم اعلیحضرت، از دست ما چه کار برمی آید؟ جواب دادند هر طور که صلاح می دانید و مفید به حال روابط باشد عمل کنید. یکی از علل متلاشی شدن همین بود که واقعا قدرتی که سوار بر موج حوادث شود و حوادث را مهار کند در مملکت وجود نداشت. داخل می جوشید و خارج به فکر مرحله یا مراحل بعد بود.

احمد احرار– اسناد و یادداشت ها و خاطراتی که راجع به انقلاب ایران انتشار یافته است در مجموع این طور نشان می دهد که فکر کردن به « دوره بعد از شاه » از وقتی شروع شد که غربی ها بر اثر رفت و آمدها و مذاکرات و بررسی ها و ملاحظه اوضاع و احوال، نتیجه گرفته بودند شاه جسماً و روحاً در هم شکسته شده است و دیگر قادر به ادامه رهبری نیست. به دشواری می توان پذیرفت که قبل از آن یک طرح یا توطئه جدی برای تغییر رژیم در ایران وجود داشته است. دست کم، اسنادی که تاکنون منتشر شده این طور نشان می دهد. نظر شما چیست؟

احمد میرفندرسکی – به نظر من اسناد را با قرائت های مختلف می توان خواند. مسلماً غرب خیلی اتکا به شاه داشت چون می دانست که اعلیحضرت شخصیتی است غرب گرا، آشنا به تمدن غرب، معتقد به ارزش های غربی و به طور کلی شخصی است طرفدار مدرنیسم. البته این را هم غربی ها می دانستند که شاه، در مواردی که پای ایستادگی برای حفظ منافع ایران پیش می آید، سرسخت و تسلیم ناپذیر است. در گفتگوهای قبلی عرض کردم که غربی ها چندان رضایتی همیشه از شاه ایران نداشتند و معتقد بودند که گوش شنوا برای توصیه های آنها ندارد. بعضی اوقات بی تعارف می گفتند وضع عجیبی است، با اعلیحضرت نمی شود زندگی کرد، بدون اعلیحضرت هم نمی شود زندگی کرد. ما این «بلوکاژ» را بعد خودمان به چشم دیدیم و تجربه کردیم. یکی از عواملی که موجب متلاشی شدن رژیم شد این بود که فرمانده کل، شخص اعلیحضرت، سکان فرماندهی را رها کرده بود. با آن فرمانده کار پیش نمی رفت برای آن که فرمان نمی داد. بدون او هم کاری نمی شد کرد چون همه چیز به فرمان او وابسته بود و مخالفان رژیم هم مرتبا جسورتر و حریص تر می شدند.

احمد احرار – یعنی آن سیستم طی سالها بر این مکانیسم بنا شده بود.

احمد میرفندرسکی– آن سیستم اینطور ایجاب می کرد. تا جریان برق برقرار نشود که ماشین به کار نمی افتد. جریان برق مرتباً ضعیف می شد… اعلیحضرت مسلماً در حالت «دپرسیون» شدید بود. این دپرسیون شدید ناشی از برخورد رؤیاهای شیرین با واقعیت های تلخ بود. شهرت داشت روزی که اعلیحضرت با هلیکوپتر بر فراز تهران گشتی زد و اوضاع را به چشم خود دید وقتی از هلیکوپتر پیاده می شود به امیرعباس هویدا که وزیر دربار بود می گوید « این بود پیوند ناگسستنی شاه و ملت؟!» برای مردی که ایران پرست بود و برای ملت خود دلسوز بود و کارهایی که در سلطنت او برای مملکت و مردم ایران شد کم نبود، مسلماً چنین منظره ای تکان دهنده، و بلکه می خواهم بگویم ویران کننده بوده است. دو راه بیشتر نمانده بود. یا گذاشتن و گذشتن، یا سخت ایستادن و سخت گرفتن. متأسفانه راه حل اولی بیشتر با واقعیات و اوضاع و احوال تطابق داشت تا دومی. ما از محاسن رژیم فردی مدتی استفاده کردیم. مملکت پیشرفت کرد، سرعت در کارها وجود داشت، تصمیمات لازم گرفته می شد و به موقع اجرا گذاشته می شد، حالا یک جاهایی بهتر یک جاهایی بدتر، گل بی خار و کار بی عیب و نقص که البته وجود ندارد ولی بعد از آن، ما به عیب بزرگ رژیم فردی برخوردیم و دیدیم وقتی مرکز قدرت ضعیف شد چگونه همه چیز از هم پاشید. مسلماً خارجی در این موقعیت بیکار ننشسته بود و به فکر منافع خودش بود که چگونه باید آن را حفظ کند.

خوب به خاطر دارم که روزی در شرفیابی به حضور اعلیحضرت، پس از عرض گزارش ها، ایشان برگشتند و به من گفتند شما می دانستید که آمریکائی ها می خواستند اینجا را جمهوری کنند؟ این قضیه مال 1964 است. گفتم خیر قربان، نمی دانستم. گفت پس حالا بدانید. نکته دیگر این بود که در ماه آوریل 1978 وقتی من خانه نشین بودم سفیر ما در مسکو، مرحوم دکتر سلطان احمد اردلان، که در دورۀ سفارت من وزیر مختار بود و ما به مدت چهار سال همکاری خیلی نزدیک داشتیم و یکی از دیپلمات های خیلی خوب ایران بود به دیدن من آمد. باید بگویم که جانشین او امیر مفخم صنیعی هم از دیپلماتهای مبرّز و روسی دان بود. گفت صحبتی داشتم با آقای کولیوف که لازم دیدم به اطلاع شما برسانم. آقای کولیوف که ریاست قسمت کمک های فنی و اقتصادی مربوط به ایران را عهده دار است روزی مرا به دفترکارش دعوت کرد و گفت آقای سفیر، آیا شما می دانید که آمریکائی ها مشغول اقدامات ضد رژیم ایران هستند؟ در این مورد ما دلائل متقن و مدارک موثقی داریم و از شما خواهش می کنم این مطلب را به عرض اعلیحضرت برسانید. اردلان گفت من تلگراف زدم و ماوقع را به عرض رساندم. جواب آمد که اینها تحریکات روسهاست. عجبا! با تمام روابط خوبی که اعلیحضرت با روسها داشت و اعتماد زیادی که طرفین نسبت به یکدیگر پیدا کرده بودند ایشان همیشه فکر می کرد که خطر از جانب شوروی است و مرتب تکرار می کرد که اینجا ایرانستان نخواهد شد.

احمد احرار – شاید نگرانی ایشان از کمونیسم بین المللی بود چون چپی ها در سازماندهی تظاهرات و تحرکات  دوران انقلاب نقش موثری داشتند. با وجود اینکه دولت شوروی نمی خواست روابطی که با ایران برقرار کرده بود به خطر بیفتد و نگران وقایع ایران بود ولی تشکیلات کمونیسم بین المللی ظاهراً کار خودش را می کرد.

احمد میرفندرسکی– من این نظریه را قبول ندارم. به دلیل اینکه حزب توده و چپی های جورواجور، از جمله کنفدراسیون، همه سر در گم بودند. دولت با وسایلی که داشت در تمام آنها نفوذ کرده بود. دستگاه های امنیتی برنامه ها و نقشه های آنها را می دانستند. خیلی از حضرات مخفیانه به ایران می آمدند و با ساواک مذاکره می کردند و برمی گشتند… منتهای مراتب آن مغناطیسی که به میدان آمد و در مدت کوتاهی در ظرف یکی دو ماه تمام اینها را جمع کرد آیة الله خمینی بود… نقشی که مهدی بازرگان در انتقال قدرت، یعنی در متلاشی کردن کامل رژیم سابق و به تخت نشاندن رژیم فعلی بازی کرد نقش کوچکی نبود. نقش مهمی بود. نقش «کاتالیزور» بود. بازرگان این نقش را توانست بازی کند چون مورد اعتماد آمریکا بود، مورد اعتماد مردم ایران بود، مورد اعتماد محافل مذهبی بود…

هنر تحریم ها نگاهی از درون میدان

The Art of Sanctionsهنر تحریم ها نگاهی از درون میدان The Art of Sanctions: A view from the field

نویسنده: ریچارد نفیو (Richard Nephew)

ترجمه فارسی: مرکز پژوهشهای مجلس شورای اسلامی

تهران: اول خرداد 1397

گزارش و اظهار نظر: سعید عدالت نژاد

 

نویسندۀ کتاب مسئول تيم طراحی تحریم ها عليه ایران در دورۀ دوم ریاست جمهوری اوباما و پيش از آن، ده سال مسئول امور ایران در شورای امنيت ملی و قائم مقام هماهنگی سياست تحریم در وزارت خارجۀ ایالات متحدۀ آمریکا بوده است. بنا بر این با نوشتۀ یک فرد دانشگاهی و با یک اثر آکادمیک مواجه نیستیم بلکه بیشتر با گزارش یک تجربه، از نگاه نویسنده یک تجربۀ موفق، روبروییم. خواندن تمام این کتاب، که با سرعت و البته نه با دقت توسط مرکز پژوهشهای مجلس منتشر شده، برای دست اندرکاران مذاکرات هسته ای و تیم های حقوقی، اقتصادی و امنیتی پشتیبان مذاکرات لازم است اما من در این جا برای علاقمندان فقط به چند نکتۀ مهم اشاره و به همراه این نکته‌ها در بعضی موارد نظر خودم را بیان می‌کنم.

برای دریافت متن کامل کتاب اینجا را کلیک کنید.

1- نویسنده در جای جای کتاب می کوشد راهبرد استراتژیک تحریم را یک راهبرد مبتنی بر یک نظریه سیاسی معرفی کند. در این نظریه رابطه ای (رابطۀ همبستگی) بین فشار و درد و استقامت و مقاومت تصویر می شود. فشار و درد از طرف کشور تحریم کننده اِعمال و استقامت و مقاومت از ناحیۀ کشورِ هدف اِبراز می شود. فشار و درد به صورت مطلق طراحی و اِعمال نمی شود بلکه به میزانی که کشورِ هدف را به مذاکره و تغییر رفتار سوق دهد. هر گونه افراط در اِعمال تحریم ممکن است به رفتار غیر معقول و نامناسب کشورِ هدف منجر شود و عملا استراتژی تحریم را به شکست بکشاند. هم چنین تحریم ها باید به گونه ای طراحی شوند که امکان مقاومت برای کشور هدف را به حداقل برسانند. اگر کشور هدف بتواند راههای مقاومت و استقامت را پیدا کند تحریم ها بی خاصیت می شوند. برای شکستن مقاومت، نقاط ضعف کشور هدف باید به خوبی و با دقت شناسایی شوند. حدود یک چهارم کتاب به توضیح این رابطه با مصداق‌های مختلف مانند روسیه، کره شمالی، و ایران اختصاص یافته است. نویسنده در بیان رابطه به روشنی وِجهۀ تبلیغاتی و تهاجمی به خود گرفته است، به گونه ای که خواننده را مرعوب استراتژی هدفمند آمریکا کند تا چه بسا خودِ انتشار این کتاب وسیله ای برای تحقق همان استراتژی و هدف تحریم ها باشد. خوانندگان ایرانی کارشناس در حوزه های مختلف باید در هنگام خواندن این کتاب و سپس تصمیم گیریهای لازم واقع بینانه رفتار کنند؛ نه مرعوب کتاب و سیاستهای تحریمی شوند و نه خیال پردازانه تأثیر تحریم ها را نادیده بگیرند.

2- یکی از راهبردهای پیش برندۀ سیاستهای تحریم اطلاعاتی است که آمریکا دربارۀ میزان مقاومت کشورِ هدف (از این پس ایران) و تأثیر سیاست تحریمی در آن باید بداند. این اطلاعات به گفتۀ نویسنده از چند طریق بدست می‌آیند. یکی از طریق مبادی رسمی اعلام کنندۀ تراز تجاری، بویژه میزان واردات ابزارهای مرتبط با مسائل نظامی امنیتی، و از طریق گزارشهای بانک مرکزی و مراکز دیگر دربارۀ تورم و ارزش پول ملی. دوم، اظهار نظرهای مسئولان در رده های مختلف دربارۀ تأثیر گذاری تحریم ها؛ از یکسو اظهار نظرهای تندی که بر ضد نظام تحریم ابراز می شود و از سوی دیگر سیگنال‌های دربردارندۀ آمادگی برای عقب نشینی و مذاکره؛ هر دو به معنای این است که سیاست تحریم در مسیر درستی به پیش می‌رود. به نظر نویسنده (ص73، 103- 104) غالب جریانها و نهادهای مخالفِ تحریم در ایران همان نهادها و کسانی بودند که بیشترین منفعت را از استراتژی تحریم می بردند. نویسنده با اشاره به بی انضباطی و فساد مالی در دولتهای نهم و دهم ایران به قوت گرفتن پاره‌ای نهادها در سایۀ تحریم تصریح می کند و مخالفت آنان با برجام را در این ارتباط معنادار می‌بیند. به نظر او (ص 121) اقدام آمریکا برای تغییر رژیم ایران نتیجۀ معکوس خواهد داشت و در عوض باید بر اقداماتی نظیر سیاست تحریم متمرکز باشد تا آسیب رفتارهای ایران را به حداقل برساند و وضع زندگی طبقه متوسط در ایران را بهبود ببخشد. نویسنده (ص 99-111) سه عامل بی خاصیت کنندۀ تحریم ها را از این قرار می داند: 1- جامع نبودن تحریم ها؛ 2- افراط در انتخاب دامنۀ تحریمها؛ 3- نداشتن هدف مشخص و سردرگمی کشور تحریم کننده. به نظر می‌رسد با توجه به این بخش از کتاب اگر جمهوری اسلامی در دورۀ اوباما و در فرصتی که آمریکا در برجام حضور داشت راههای سرمایه گذاری آمریکا در ایران و صادرات بعضی محصولات این کشور به ایران را تسهیل کرده بود، هر چند به مقدار اندک، کسانی مثل ترامپ نمی توانستند اکنون برجام را به آسانی نقض کنند. بعلاوه میدان رقابتی برای آمریکا و اروپا در انتقال سرمایه و کالا به ایران ایجاد می شد و مشکلات بانکی هم به طور طبیعی و به مرور حل می شد.

3- نویسندۀ کتاب معتقد است ایران برای خنثی کردن تحریمها راههای سیاسی-اقتصادی و حقوقی پیش روی خود داشت و دارد و از بسیاری از این راهها کمتر توانست بهره ببرد. مثلا ایران با دستکاری در آمارهای نرخ تورم و بیکاری همواره درصدد گمراه کردن کشور تحریم کننده بوده است اما برای مجریان تحریم همان آمارهای دستکاری شده هم دارای ارزش اند. راهکار دیگر، ایران با حمایت از گروههای همفکر منطقه‌ای و پای بندی به قوانین جهانی بانک‌ها و با دیپلماسی فعال می توانست آمریکا را در صحنۀ نظام تحریم تنها بگذارد و هزینۀ فشار بر خود را بالا ببرد. آمریکا با ازدست دادن همراهی کشورهای دیگر نمی تواند به اهداف عینی خود دست پیدا کند. اما ایران فقط از بخشی از این راهبرد سود جست (ص74-75، 116-119). راهکار دیگر، ایران می‌تواند و می‌توانست از ابزار شکایت به سازمان ملل، به سازمان تجارت جهانی و به صندوق بین المللی پول خود را از میدان تحریم ها دور کند. طرح ادعای وارد شدن خسارت به دلیل نقض قراردادهای کشورهای اروپایی و ژاپن و غیره ابزاری مؤثر در حقوق بین الملل است و ایران با طرح چنین ادعاهایی می‌تواند نشان دهد که یک قربانی است و نه مهاجم. بعلاوه ایران در دوره‌ ای از ظرفیت کشورهای جنبش عدم تعهد استفاده کرد ولی این روند ادامه پیدا نکرد (ص71، 81-83). در مقابل، بخش هایی از حاکمیت در ایران با طرح شعارهایی تند چون بستن تنگۀ هرمز عملا شانس طرح دعواهای بین المللی را از بین بردند و کشورهای منطقه را هم نسبت به خود بدبین کردند (ص83-84، 93). به نظرم وزارت خارجه می تواند از این پیشنهاد نویسندۀ کتاب به خوبی استفاده کند. راه ساده و فوری این است که با فراخوان به دانشگاهها و استادان حقوق بین الملل کمک کنیم تا آنها از طرف دستگاههای مسئول دعوای حقوقی در مجامع بین المللی طرح کنند. از یک کنفرانس بین المللی ساده در دانشگاه تهران شروع کنید. متاسفانه سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی و نهادهای فرهنگی مدعی مباحث استراتژیک بسیار ضعیف تر از آنند که بتوانند به این مباحث وارد شوند و کمکی کنند. درست نیست که همۀ بار رفع تحریم و اجرای برجام را بر عهدۀ وزارت خارجه و آن هم فقط بر عهدۀ یک جمع محدود و در نهایت یک نفر یعنی آقای دکتر ظریف گذاشت. در این رابطه قوۀ قضائیه با دعوت از بهترین حقوقدانان کشور باید در کناروزارت امورخارجه عهده دار طرحِ شکایتهای متعدد به نهادهای بین المللی شود. راهکار دیگر نویسندۀ کتاب برای مقاومت در برابر تحریم ها، استفاده از مبانی اخلاقی و اعتقادی مردم است: ایثار، تحمل درد و رنج، ساده زیستی، اعتقاد به عزت و استقامت در برابر دشمن، استفاده از کالاهای داخلی و اهمیت دادن به منافع ملی می تواند به حاکمیت ایران کمک دهد. اما به نظر نویسندۀ کتاب این راهکار در این مقطع چندان در میان ایرانیان کارگر نبوده است (ص46-47). به نظر من دلیل این ناکارآمدی گسستی است که میان مردم و حاکمیت ایجاد شده و اعتماد عمومی را خدشه دار کرده است. قوۀ قضائیه در بازگرداندن اموال اختلاس شده و جدیت در مبارزه با فساد مالی و با رانت خواریها می‌تواند اعتماد را به مردم بازگرداند و عملا به شکست تحریم‌ها کمک کند. بعلاوه اعترافِ صریح به اشتباهات گذشته از طرف مقامات عالی نظام و جریان‌های مختلف سیاسی آنها را نزد مردم بزرگ و بزرگتر و در تاریخ ماندگارتر می کند. جمهوری اسلامی برای بازگرداندن اعتماد مردم بیش از هر زمان دیگر به تغییر رویکرد نیاز دارد: تغییر از رویکرد صرفا ایدئولوژیک به رویکرد همدلی و دوستی با یکدیگر، رویکرد احترام به تنوع منافع ملی، رویکرد احترام به نظر نخبگان و کارشناسان فراجناحی، و رویکرد استفاده از سرمایۀ هویت ایرانی اعم از هر دین و مذهبی. با این تغییر رویکرد، ایران و تمامیت ارضی آن بیمه خواهد شد و نه با تکیه بر قدرت نظامی-امنیتی.

چهار میراث حیات «استیون هاوکینگ»

چهار میراث حیاتِ «استیون هاوکینگ»

چند سال پیش چالشی به راه افتاده بود به نام «کارزار سطل یخ». در این چالش سطل یخی را به یاد بیماران خاصی بر سر خود خالی می‌کردند. چالشی که مانند بسیاری دیگر از انواعش به ابتذال کشیده شد و ابزار خودنمایی بیشتر سلبریتی‌های جهانی و وطنی شد. به هر روی آن به اصطلاح کارزار یادآور بیماری بود به نام (ای ال اس). بیماری نادری که متاسفانه هنوز راه درمانی برای آن یافت نشده است. «استیون هاوکینگ»، فیزیکدان شهیر، در اوج جوانی به این بیماری مبتلا شد و طبق علم پزشکی باید ظرف دو تا نهایتا پنج سال می‌مرد. اما هاوکینگ تا بیش از چهل سال بعد از آن بیماری هم به حیات خود ادامه داد. حیاتی که اگرچه در محدودترین حالت ممکن بود اما به لحاظ دستاوردهای علمی پربارتر از میلیون‌ها نفر انسان کاملا سالم بود. این فیزیکدان و کیهان‌شناس اواخر سال گذشته در سن 76 سالگی درگذشت تا کرسیِ نیوتن در دانشگاه «کمبریج» فعلا خالی بماند. در رابطه با زیست علمی این دانشمند با دکتر موسی اکرمی که علاوه بر فلسفه هم در کیهان‌شناسی تالیفاتی دارد و هم در فیزیک و ریاضی مطالعات فراوانی داشته است گفت‌وگویی انجام دادیم.

 

  • استیون هاوکینگ یکی از معدود فیزیکدانان و کیهانشناسانیست که شهرت جهانی پیدا کرده بود. این شهرت را شما مدیون نظریات شاذ و بدیع او در حوزهی علم میدانید و یا بیشتر شرایط خاص بیماری او باعث شهرت جهانیش شده بود؟

به نظر من هردو مورد. هاوکینگ از زمان دانشجویی نشان داد که دانشجوی بسیار مستعدی است.  زمانی که دکترایش را گرفت بواسطه نظریه‌اش در رابطه با سیاهچاله‌ها و تلاش‌هایش در رابطه با کیهان‌شناسی به شهرت رسیده بود و من هم که در آن زمان دانشجوی فیزیک بودم، او را می‌شناختم. این شهرت را او مدیون سه نظریه بدیع‌اش بود؛  او سعی کرد که نسبیت را با مکانیک کوانتومی پیوند دهد و توانست تابش مخصوصی را که در سیاهچاله‌ها رخ می‌دهد کشف کند. بعلاوه، به همراه دانشمندی دیگر توانست آن «تکینگی» اولی را نشان دهد. همزمان با انتشار این نظریه‌ها در 1979 خبردار شدیم که هاوکینگ درگیر بیماری نادری به نام «ALS» شده است و افسوس می‌خوردیم که برای چنین استعدادی، همچین اتفاقی رخ داده است. اما هاوکینگ توانست شرایطی را که اگر هرکس دیگر به آن دچار می‌شد به نابودی کشیده و افسرده می‌شد و یا حداقل از جهان علم و ارتباط با دیگران فاصله می‌گرفت، کاملا برعکس کند. این اتفاق بی‌سابقه است. من کسی را نمی‌شناسم که در چنین شرایط جسمانی‌ای که پزشکان معتقد بودند نهایتا دوسال دیگر بیشتر زنده نیست، چنین اراده به زنده ماندن داشته باشد. او از وضعیتی که دچار شده بود به بهترین وجه ممکن استفاده کرد. هم موقعیت آکادمیک خودش را که در سطح بسیار بالایی بود و صاحب کرسی نیوتن بود حفظ کرد، هم شاگردان بسیار خوبی پرورش داد و هم‌اینکه مقالات بسیار خوبی منتشر کرد. او تا همین اواخر همواره سرکارش حاضر می‌شد. به جز این دو وجهی که شما برشمردید و توضیح دادم، هاوکینگ وجه سومی هم داشت که آن بردن علم به میان توده‌ها بود. در زمینه‌ی عمومی کردن علم و کیهان‌شناسی افرادی مانند «آیزاک آسیموف» را داشته‌ایم که این کار را انجام دهند و در کشور ما هم شناخته شده هستند، اما در نه گستردگی کاری که هاوکینگ انجام داد. او در کتاب «تاریخچه زمان» نشان داد که مخاطبان بسیار زیادی را می‌توان در حوزه‌ی تخصصی جمع کرد. همانطور که می‌دانید این کتاب بیش از 240 هفته پرفروش‌ترین کتاب جهان بود.

  • در رابطه با همین کتابها که به نحوی علم را ساده و در واقع آن را عمومی میکند، نظریات مخالف و موافق زیادی مطرح است. شما در رابطه با اینکه علومی مانند فیزیک و کیهانشناسی چنین ساده شود و در دسترس عموم قرار گیرد نظرتان چیست؟ مزایا و معایت چنین اتفاقی چیست به نظرتان؟

به هر روی هر پدیده‌ای هم مزایای خودش را دارد و هم معایب، اما من در کل موافق این اتفاق هستم که دستاوردهای بسیار پیشرفته علمی تا آنجا که ممکن است برای عموم توضیح داده شود. مهم است که مردم عادی هم از دستاوردهای علمی و فعالیت‌های دانشمندان مطلع باشند. کشورهای مختلف برنامه‌های گوناگونی دارند برای اینکه علم را در معرض عموم قرار دهند. به‌خصوص در کشورهایی که مردم مالیات می‌دهند و دولت می‌خواهد نشان دهد که این مالیات‌ها صرف چه چیز می‌شود تا برای فعالیت‌های بیشتر علمی درخواست مالیات بیشتری کند. همچنین مردم هم تشویق شوند که فرزندانشان را برای تحصیل در حوزه‌ی علم تشویق کنند. بنابراین دلایل و دلایلی دیگر می‌توان گفت که نفس نوشتن این کتاب‌ها خوب است. اما مهم است که چه کسی این کار را انجام دهد. بعضی از دانشمندان چنان درگیر مسائل نظری هستند که توان انجام این کار را ندارند. در واقع نوع شخصیت آن‌ها به گونه ای است که حاضر نیستند از برج عاج خود پایین بیایند. البته این عیب نیست و آن‌ها بیشتر درگیر مسائل نظری خودشان هستند. اما بعضی مانند «ژرژ گاموف» این روحیه و توانایی را دارند. او  به یک معنا جمع‌بندی کننده نظریه «بیگ بنگ» است. شاید اگر گاموف تنها همان راه نظری را ادامه می‌داد، مردم کمتر با او و دستاوردهای علمی‌اش آشنا می‌شدند. اما این مرد بخش عمده‌ای از زندگی‌اش را صرف آشنایی مردم با علم و ترویج آن در جامعه کرد. گاموف خیلی شهرت پیدا کرد و کتاب‌هایش هم بسیار تاثیرگذار شد. این تاثیرگذاری شاید به معنایی ماندگار نباشد و ممکن است سی سال دیگر کسی کتاب گاموف و یا استیون هاوکینگ را نخواند، اما در کل مزایای این کار بیش از معایبش است. ولی باید به این نکته توجه داشته باشید که کسی می‌تواند اینکار را به خوبی انجام دهد که روش روایت کردن و روانشناسی مردم را بداند و یا از دستیارانی کاربلد در این زمینه استفاده کند. هاوکینگ به مانند گاموف توانست به این توفیق دست یابد و حتی از گاموف هم شهرت بیشتری پیدا کرد و البته بخشی از این شهرت نتیجه وضعیت جسمانی خاص او بود.

  • این بحث هم پیش میآید که دانشمند چه مطالبی را میتواند عمومی کند؟

دانشمند تا آنجا که ممکن است باید ….. بیشتر بخوانید

از موزه کوچک لوور تهران بازدید کنید

گوشه ای از گنجینه «لوور» با شاهکاری از رامبراند و فرشته های اروپایی، دِرفش و تبری از ایران باستان، آثاری کشف شده از تمدن بین النهرین به همراه ابولهولی که چندان غول پیکر نیست، برای سه ماه مهمان تهران است.

به گزارش ایسنا، طبقه اول ساختمان موزه دوران اسلامی ایستاده در کنار موزه ملی با آن تاق کسرای آجری‌رنگ که یادگاری از آندره گدار ـ باستان شناس و معماری فرانسوی ـ است، از ۱۵ اسفندماه ۹۶ تا ۱۸ خردادماه ۹۷ محل نمایش ۵۶ اثر از موزه لوور فرانسه است، نمایشگاهی کوچک از تاریخ جهانی آن هم در روزگار پرمناقشه سیاسی که به اعتقاد رییس لوور، حکم دعوتنامه ی فرانسوی ها را برای ایرانی ها دارد.

«ژان لوک مارتینس» به همراه وزیر خارجه فرانسه که حاوی پیام های مهم سیاسی برای ایران بود، به کشورمان سفر کرد تا فقط لوور کوچک را افتتاح کند. او که ترجیح داد درباره برنامه های آینده لوور با ایران صحبت نکند، دیگران را به لذت بردن از نمایشگاهی که فعلا در ایران برگزار شده دعوت کرد و گفت: «این که «لوور» خود را در موزه ملی ایران معرفی می کند، یعنی دارد از مخاطب ایرانی دعوت می‌کند بیاید و خود لوور را ببیند.»

برای دیدن گلچین لوور باید ۵ هزار تومان ورودیه داد، بلیتی که برخلاف رسم موزه های ایران برای خارجی و ایرانی نرخی یکسان دارد.

قانون موزه ملی اینطور است که برای دو بخش ایران باستان و دوران اسلامی بلیت هایی جداگانه با قیمت هایی متفاوت می فروشد؛ موزه ملی برای ایرانی ها ۵ هزار تومان و برای خارجی ها ۳۰ هزار تومان و دوران اسلامی برای ایرانی ها ۳ هزار تومان برای ایرانی ها و برای خارجی ها ۲۰ هزار تومان است.

در میان آثاری از فرهنگ‌های مصر باستانی، رم، یونان، بین‌النهرین و هنر کلاسیک اروپا که در لوور کوچک تهران به نمایش گذاشته شده، دو اثر از ایران باستان را می توان دید؛ تبر مفرغی ۳۳۰۰ ساله، کاوش شده توسط رومن گیریشمن از محوطه جهانی چغازنبیل منقوش به نام پادشاه عیلامی (اونتاش ناپیریشا)  و دِرفش مدور مفرغی که در اوایل هزاره دوم پس از میلاد در لرستان کشف شده است. موزه لوور این درفش را در قرن ۱۹ تملک کرد که آن زمان از نخستین آثار مفرغی لرستان در یک مجموعه عمومی بود. در سال ۱۹۶۷ میلادی از این شی برای تهیه لوگوی رسمی بازار بورس تهران استفاده شد.

شاهکار دیگر لوور تهران، تابلویی ساده و کوچک از رامبراند است که چندان توجهی را جلب نمی کند. «زن جوان نشسته» به کنج دیوار سفید موزه که در اصل پرتره ای از «ساسکیا یولنبورگ» همسر رامبراند است که با مداد قرمز هماتیت با سایه روشنی سفید در قرن ۱۷ میلادی طراحی شده است.

به گفته یوسف حسن زاده ـ مدیر انتشارات موزه ملی ـ،  این تابلو یکی از نفیس ترین آثار رامبراند است که برای نمایش به موزه ملی ایران داده شده و از جمله آثار منتقل شده است که ما سعی کردیم با آوردن آن برای مخاطب ایرانی سنگ تمام بگذاریم.

اما ابوالهول که خبرهای زیادی از نمایش آن در ایران منتشر شده بود، با غول افسانه ای مصر باستان فاصله ها دارد با این حال اثری ارزشمند به شمار می آید که به همراه این مجموعه به تهران فرستاده شده است. این مجسمه که در میان سالن «رویای جهانی شدن» لمیده، «فرعون هاکور» یا نگهبان حافظ نظم جهان نامیده می شود. این ابوالهول را از سنگ گرانودیوریت  و در فاصله سال های ۳۹۳ ـ ۳۷۹ پیش از میلاد ساخته اند.

تمدن بین النهرین که لوور در زمان تکمیل مجموعه خود سراغ آن ها رفت، آثاری قابل توجه برای نمایش در تهران دارد که مکشوفه هایی از  نینوا و خورس آباد عراق متعلق به تمدن آشور و سومر است که قطعه ای از نقش برجسته سر خراج گزار مادی از خورس آباد عراق متعلق به امپراتوری آشور، قطعه ای از نقش برجسته سربازان با کلاه پردار یافته شده از نینوای باستان متعلق به امپراتوری آشور و مجسمه گودِآ مربوط به دوره سومری را شامل می شود.
گودِآ در انتها

حسن زاده به عنوان کارشناس موزه تعریف کرد؛ در دوره ای که لوور وارد فاز علمی شده بود، باستان شناسانی را به سراسر جهان مامور کرد تا ضمن فعالیت های علمی، آثاری را به این مجموعه که رویای جهانی شدن داشت، انتقال دهند. از جمله نخستین کاوش های باستان شناسان لوور به فرهنگ و هنر آشور مربوط می شود که قطعات بزرگی را از بین النهرین پیدا کردند، اما چون جابه جایی آنها سخت بود با فکر آن زمان این آثار را برش دادند که از اصالت آن ها کاسته شد. کاری که حالا ممنوع است، اما به هر حال در آن دوره این کار را انجام دادند و به این ترتیب اولین موزه هنر آشور در اروپا و جهان به نمایش گذاشته شد.

آشنایی با فرهنگ سومر هم پس از راه اندازی بخش علمی لوور رخ داد. تا آن زمان فرهنگ آشور با فعالیت های بریتانیایی ها شناحته شده بود، ولی سومر را کسی نمی شناخت، اما باستان شناسان لوور آثاری را برای نخستین بار از سومر پیدا و در لوور نمایش دادند، پس از آن زمان بود که مردم فرکانس هایی از تمدن سومر دریافت کردند.

از «هیتی» ها فرهنگی که بین سوریه و ترکیه در هزاره اول و در جغرافیایی محدود وجود نیز اثری از قرن ۷۰۰ ـ ۸۰۰ پیش از میلاد به نمایش گذاشته شده، این هم یکی از معدود آثار مکشوفه باستان شناسان فرانسه بود که معرفی این فرهنگ ناشناخته را باعث شد. اثر نمایش داده شده از آن فرهنگ در ایران سنگ مزار مادر و پسری مزین به خط هیروگلیف لووی است که به ارزش کتیبه افزوده است.

کتیبه ای از میترا که در حال کشتن گاو نر است و تخمین زده شده قدمت آن به قرن دوم ـ چهارم میلادی مربوط شود، از منطقه صیدا در لبنان پیدا شده و سالم ترین کتیبه میتراییسم جهان به شمار می آید که تمام نشانه های این آیین را در خود جای داده و از این نظر ارزشمند شناخته شده است.

اما تابلوهای نقاشی که سعی شده رنسانس هنر را اروپا به نمایش بگذارد، از دیگر شاهکارهای گنجینه منتقل شده به تهران است. یک اثر از «ژان باتیست کامی کورو» متعلق به قرن ۱۹ که با تکنیک های جدید تصویرهای تازه و متفاوتی از طبعیت را پدید آورده و گام بلندی در نقاشی آن دوره به شمار می آید که هنرمند را از خانه راهی طبیعت می کند، از جمله این نمونه های به شمار می آید.

صندوقچه اشیا متبرک که به شکل مقبره و در ابعاد کوچک ساخته شده و به گفته حسن زاده کاربری آن برای نگهداری قطعاتی از بدن بوده است از دیگر آثار به نمایش درآمده است که توضیحات زیادی درباره آن نداده اند.

حسن زاده ـ کارشناس موزه ـ توضیح داد که در قرن ۱۵ میلادی وقتی شخص مهمی فوت می کرد قطعه ای از بدن اش را در جایی محفوظ می کردند، این جعبه های وسیله ای برای نگهداری این قطعات بود.

به گفته او، شاهان فرانسه اندیشه ای نزدیک به مصری های باستان داشتند که چندین مقبره داشته باشند، هرچند که آن زمان فرهنگ مصر را نمی شناختند، اما مرسوم بود که برای بدن، قلب و امعاء و احشام شان چند گور داشته باشند و باور داشتند وقتی آدم های مختلف برای آن ها دعا کنند نصیب بیشتر آمرزیده خواهند شد

از دیگر آثار این مجموعه کوچک که بازدیدکنندگان قبلی لوور را هرچند زیاد متحیر نمی کند، اما به هر حال روایتگر داستان لوور را از زمان شکل گیری تا زنده شدن رویاهایش است می توان اشاره کرد به؛

پیاله ای با نقش ترنج به جای مانده قرن ۱۵ میلادی ساخته شده از سنگ طلا یاقوت و سنگ یشم متعلق به امپراطوری عثمانی از مجموعه لویی چهاردهم، تندیس ایزدبانو (احتمالا آرتمیس) از قرن یک یا دو میلادی ساخته شده از سنگ مرمر، تابلویی از «ژان باتیست بلن دو فونتنه» با عنوان گل و گلدان، کتیه مرمرین تلسط زمان بر جهان، مجسمه مرمین فرشته نگهبان آرامگاه قلب فرانسیس دوم هنر فرمین روسل متعلق به به قرن ۱۶ میلادی، تابلویی از «ژوزف آود» از با استعدادترین پرتره سازان عصر خود، اثری از اوبر روبر نقاشی که تغییرات پی در پی کاخ لوور را به تصویر کشیده، مجسمه مینرو مشهور به اورسه (ایزدبانوی عشق که پس از تغییر و افزودن کلاهخود و جغد به ایزبانوی جنگ و خردمندی تغییر عنوان داد) به جای مانده از هنر روم در قرن ۱۵۰ ـ ۲۰۰ میلادی، مجسمه هورورس یا شاهین از گرانیتی با چشمانی از عقیق، نیم تنه ای از امپراتور رم مارکوس اورلیوس متعلق به قرن ۱۷۰ میلادی، مجسمه نشور مرزبان و رییس گمرک که سه ایزد اصلی پرسشتگاه را معرفی می کند و در قرن اول یا دوم میلادی رمی ها آن را از مصر آوردند و در قرن ۱۷ میلادی در شمال رم کشف شد و در جریان لشکر کشی ناپلئون ضبط و به دستور لویی هجدهم خریده شد، خمره ای با صحنه مبارزه سه جنگجوی یونانی، لوح جشن عروسی تتیس و پله هنری از ایتالیا یا گل پخته، خاکستردانی ایتالیایی با قدمت قرن یک میلادی، سنگ مزار فلیپس بدست آمده از جزیره تاسوس یونان متعلق به قرن۴۴۰ ـ ۴۵۰ پیش از میلاد. فرشته در حال پرواز در قرن ۱۵ میلادی، لگنی زرین قلمکاری شده با تصویری از شکار از هنرمند مصری به جای مانده از قرن ۱۳ میلادی، بشقابی با نقش گل متعلق به قرن ۱۷ که از خمیر شیشه و در ترکیه ساخته شده است. مجسمه ای از دومنیک قدیس از مجموعه کامپانا، تابلویی با مضمون گل زنبق نشانه مسیسحت هنر ایتالیا اثر ساسوفراتو با عنوان بشارت، تابلوهایی از اوپن دولا کروا، مینیاتوری از سلطان عثمانی مصطفای دوم اثر عبدالجلیل لونی در قرن ۱۸ میلادی مزین به طلا، تابلوی فوران آتفشان وزوو (که منجر به نابودی شهر باستانی پمپی شد) اثر مایکل وونکی ایتالیایی، نیم تنه «عنخ اف ان سخمت» تحصیلدار شاه فرعون به سال۵۷۰ ـ ۵۸۹ پیش از میلاد ساخته شده از سنگ گرایاکا، مجسمه مریم عذرا و کودک تراشی هنری از سنگ آهک چند رنگ که در قرن ۱۴ میلادی ساخته شده و نشانه ای از هنر گوتیک است، خمره پلیکه هنر یونانی به قدمت۴۵۰ ـ ۴۶۰ پیش از میلاد کشف شده در ایتالیا، سنگ های یادبود و مزار و یادگارهایی از تمدن مصر باستان مثل مجسمه کاتب سلطنتی و منشی در دوره رامسس دوم در ۱۲۱۳ ـ  ۱۲۷۹ پیش از میلاد ساخته شده، مجسمه کاتب از سنگ دیوریت در قرن ۱۲ و ۱۳ پیش از میلاد و کوزه های امعاء و احشا باز مانده از ۱۰۶۹ ـ ۱۵۵۰ پیش از میلاد و مجسمه نذری یا ایزدبانوی شکار که مجسمه ای مفرغی ساخته شده در قرن سوم ـ چهارم پیش از میلاد است که هنر اتروسک را نمایش می دهد. فرهنگ اتروسک بخش کوچکی از ایتالیا امروزی بوده که تقریبا شناختی از آن وجود نداشت و لوور به خاطر مجموعه ای که جمع کرده، مدعی است این فرهنگ تقریبا ناشناخته برای اروپایی ها را معرفی کرده است.

تابلوهایی از «آرنولوف راینر» در قرن ۲۰ میلادی اثر سفارشی لوور به هنرمندان و بازنمایی های «ژی آر» نیز در بخش هنری لوور تهران آویخته شده که به گفته حسن زاده ـ کارشناس موزه ـ این آثار به دوره ای از تاریخ لوور اختصاص دارد که بخشی از فضای خود را در اختیار هنرمندان می گذاشت و سفارش اثر می داد تا هنرمندان آن زمان را به خلق آثاری جدید و متفاوت راغب کند.

بازنمایی های «ژی آر» نیز یادآور سنت لوور برای زنده نگه داشتن خود است که پرینت هایی از نقاشی های کلاسیک را در اختیار می گذارد تا روی آن کار کنند. این آثار دوباره به لوور داده می شود تا در مجموعه نگهداری شود، مثل آثار کیارستمی که ۱۸ تابلوی عکس او را در لوور کوچک تهران به نمایش درآمده است.

ساعت بازدید از «لوور کوچک» همزمان با موزه ملی ایران از ۹ صبح تا ۱۸ و ۴۵ دقیقه است. دسترسی به موزه ملی ایران از خیابان امام خمینی (ره)، ابتدای خیابان سی تیر امکانپذیر است.

منبع: ایسنا

وصی دهخدا را بیشتر بشناسیم

اهل‌ قلمی است که هم‌قدم با علامه دهخدا «لغت‌نامه دهخدا» را قلم‌ زده است. سیدمحمد دبیرسیاقی که از او با عنوان وصی علامه علی‌اکبر دهخدا یاد می‌شود، تنها بازمانده از جمع نخستین دستیاران دهخدا به شمار می‌رود.

به گزارش ایسنا، دبیرسیاقی که متولد چهارم اسفندماه ۱۲۹۸ هجری شمسی است، چند سال قبل در زندگی‌نامه‌اش نوشته است: «امروز به نودودومین سال عمر پا نهاده‌ام و بی‌شک از این‌که چندگاه دیگر خواهم زیست، ناآگاهم؛ خدای تعالی داند و بس. عرض عمر حساب دیگری نیز دارد؛ بدین شرح ۶۲ سال با پدر که در ۱۳۶۰ شمسی درگذشت، ۷۶ سال با مادر که در ۱۳۷۴ دار فانی را وداع گفت، تا امروز ۶۴ سال با همسر و ۶۰ سال با فرزندان».

سیدمحمد دبیر سیاقی از نخستین دستیاران دهخداست؛ او مدت ۹ سال با علامه علی‌اکبر دهخدا در تنظیم مطالب حروف «ظ»، «ض»، «ل» و «پ» و ۱۱ سال با دکتر محمد معین در «لغت‌نامه دهخدا» و در انجمن ایران‌شناسی همکاری داشته است.

دبیرسیاقی بساط فضل و فرهنگ را گسترده است

محمدعلی حضرتی مدیرکل میراث فرهنگی قزوین درباره دبیرسیاقی می‌گوید: دبیرسیاقی در حوزه‌های مختلف علمی و فرهنگی فعالیت داشته و در برخی یگانه و بی‌بدیل است، وی شاعر توانمندی است که شعرش با تصویرآفرینی نو و زبانی تازه نشان از تسلط او بر واژگان و تلمیح‌های تاریخی دارد.

او در ادامه با اشاره به حضور استاد در قزوین بیان می‌کند: دبیرسیاقی نزدیک به ۲۰ سال است که در قزوین سکونت دائمی گزیده و فروتنانه و بی‌هیچ ادعایی بساط فضل و فرهنگ گسترده است.

حضرتی یادآور می‌شود: ایشان در دانشگاه عین‌الشمس قاهره، دانشگاه پکن و بسیاری از نقاط جهان تدریس کرده و در مجامع علمی و فرهنگی جهانی مقاله‌های متعددی ارائه داده و سخنرانی داشته است اما همواره بدون درنظرگرفتن جایگاه اجتماعی افراد با همگان فروتنانه و متواضع برخورد می‌کند.

مدیرکل میراث فرهنگی قزوین تأکید می کند: نام دکتر سیدمحمد دبیرسیاقی به نام بلند شاهنامه و فردوسی گره خورده است؛ هیچ‌کس نیست که اگر بخواهد درباره شاهنامه و این حماسه بزرگ ملی پژوهش کند به رجوع به آثار دکتر دبیرسیاقی نیازمند نباشد.

برگزاری جلسات ادبی به صورت مستمر

سوسن حیاتی به عنوان یکی از کسانی که در جلسات هفتگی سیدمحمد دبیرسیاقی حضوری مستمر داشته اظهار می‌کند: بیش از ۲۰ سال است که در جلسات ادبی که به‌صورت هفتگی در منزل دبیر سیاقی برگزار می‌شود حضور دارم. ایشان شخصیت برجسته‌ای دارند و انسان فرهیخته‌ای هستند. ما بیش از ۲۰ سال است که به همراه دوستان هر چهارشنبه به منزل‌شان می‌رویم و شاهنامه نظامی را با هم دوره می‌کنیم، اما مدتی است که به علت بیماری استاد جلسات برگزار نشده است.

وی ادامه می‌دهد: به خودم اجازه نمی‌دهم بگویم شاگرد ایشان هستم. دبیرسیاقی با این‌که بیش از ۹۰ سال سن دارد در هر جلسه به احترام افراد حاضر از جای خود بلند می‌شود و پذیرایی می‌کند؛ به کسی اجازه نمی‌دهد که این وظیفه را بر عهده بگیرد.

حیاتی خاطرنشان می‌کند: دبیرسیاقی تمام عمر خود را به فرهنگ و ادبیات کشور خدمت کرده است؛ بااین‌حال با تمام ویژگی‌های برجسته‌ای که دارد، انسان بی‌نهایت متواضع و شریفی است.

شخصیتی مؤثر در حوزه ادبیات

مرتضی روزبه نیز بیان می‌کند: محمد دبیرسیاقی به اذعان تمام شخصیت‌های اهل ادب و فرهنگ قطعاً یکی از شخصیت‌های بسیار مؤثر، عالم و آگاه در حوزه تخصصی ادبیات است. ایشان به‌عنوان وصی دهخدا سالیان زیادی در محضر علامه دهخدا بوده است و آن‌ها ارتباط بسیار عمیق و وسیعی با هم داشتند.

او ادامه می‌دهد: دبیرسیاقی شخصیت جهانی- ملی است که برای ما جای افتخار است که در استان قزوین زندگی می‌کند. درواقع ایشان از سال ۷۳ تصمیم گرفتند زندگی‌شان را به قزوین منتقل کنند و غیر از روزهایی که در مؤسسه دهخدا مشغول بودند و به‌عنوان وارث دهخدا کار می‌کردند بقیه عمر خود را در قزوین به سر می‌برند و محافل ادبی را به‌صورت جلسات هفتگی در منزل خود برقرار می‌کردند.

روزبه خاطرنشان می‌کند: این جلسات به‌صورت مستمر برگزار می‌شد، ابتدا جلسات متن‌خوانی و شاهنامه‌خوانی بود، بعد از آن متون دیگر به فراخور نظر استاد مانند تاریخ بیهقی، بوستان و چهار مقاله خوانده و نقد و بررسی می‌شد. درواقع این جلسات صرفاً ادبی نبود بلکه جلسات معنوی و درس اخلاق بود.

او تأکید می‌کند: ادب، تواضع و افتادگی از بارزترین ویژگی‌های ایشان بود. در جلسات نیز خودشان از همه استقبال و پذیرایی می‌کردند و می‌گفتند که این ثواب را از من نگیرید و اجازه دهید که خودم پذیرایی کنم.

نظم و خلاقیت در انجام امور

فاطمه آسیابان‌ها نیز می‌گوید: دبیرسیاقی ویژگی‌های شخصیتی والایی دارد که ازجمله آن‌ها می‌توان به‌ دقت، تیزبینی، نظم و انضباط اشاره کرد؛ ایشان بسیار منظم هستند و به ساعاتی که برای کار و جلسات با ایشان قرار داریم بسیار توجه می‌کنند.

وی ادامه می‌دهد: تواضع و خلاقیت دو ویژگی بارز دکتر دبیرسیاقی است؛ ایشان در هر کاری خلاقیت دارند، ضمن این‌که حتی در این سن و سال بالا نیز تمام‌ کارهای‌شان را خودشان به‌تنهایی انجام می‌دهند.

خاطراتی از دبیرسیاقی

سوسن حیاتی با اشاره به خاطره‌ای از دبیرسیاقی می‌گوید: اوایل که من و همسرم در جلسات حاضر می‌شدیم از استاد اجازه گرفتیم که فرزندان‌مان را که دو دختر دوقلو هستند به همراه خود ببریم. جلسه استاد با حضور استادان دانشگاه، دانشجویان ارشد و دکتری برگزار می‌شد. استاد برای حضور فرزندان‌مان شرط گذاشتند که هر جلسه یک صفحه شاهنامه را حفظ کنند. ما نیز با خوشحالی پذیرفتیم و بچه‌ها هر جلسه یک صفحه از شاهنامه را حفظ می‌کردند.

او می‌افزاید: در هر جلسه استاد یک هدیه برای‌شان در نظر می‌گرفت؛ مثلا یک‌ شب یک زردآلو نوبرانه به‌عنوان هدیه می‌دادند. درواقع استاد برای هر چیزی بها و ارزشی قائل بودند که این موضوع برای ما بسیار ارزشمند بود.

فاطمه آسیابان‌ها نیز با اشاره به‌ دقت بالای دبیرسیاقی اظهار می‌کند: قرار بود صفحه‌بندی یک کتاب نوشته استاد با موضوع پرندگان را انجام دهم؛ اما ایشان با نکته‌سنجی و دقت صفحه‌بندی را به‌صورت دستی انجام دادند که کارشان سرشار از خلاقیت و نکته‌سنجی بود.

او می‌افزاید: با توجه به این‌که استاد با کامپیوتر رابطه‌ای نداشت خودش به‌صورت دستی صفحه‌بندی می‌کرد و به ما می‌گفت شما ماشینش کنید، اما صفحه‌بندی به‌قدری درست و حساب‌شده بود که صفحه‌بندی استاد بدون کم و کاستی کاملاً قالب صفحه‌بندی کامپیوتری بود.

آسیابان‌ها خاطرنشان می‌کند: تمام شماره صفحه‌ها، فاصله بین خطوط، فاصله بالا و پایین کاغذ، نوع و سایز فونت و اطلاعاتی که استاد نوشته بود با دستور کامپیوتر هم‌خوانی داشت. ایشان بسیار موشکافانه همه موارد ازجمله ویرگول، نوشتار و ادبیات دستوری نوشتاری را مورد توجه قرار می‌دهند.

ادای دین به دهخدا، ادای دین به زبان فارسی

مرتضی روزبه نیز می‌گوید: یک روز در محضر استاد به تهران می‌رفتیم که از ایشان در مورد همکاری با دهخدا سؤالاتی پرسیدم تا به دوران جدید رسیدیم. سؤالی کردم که در آن مقطع حاکی از خامی من بود. به ایشان گفتم این‌قدر که شما برای رفتن به مؤسسه دهخدا به‌زحمت می‌افتید چقدر حقوق دریافت می‌کنید؛ سؤالی که به‌واسطه پاسخ استاد به من نهیبی زده شد. ایشان پاسخی دادند که از حداقل حقوق کارگری آن دوران کمتر بود. خیلی با تعجب گفتم این حقوق و این‌ همه زحمت و کار؟! گفتند این چه حرفی است، من به دهخدا ادای دین می‌کنم، برای ادای دین به دهخدا که نباید حق‌ و حقوقی داشته باشم.

گزارش از آرزو یارکه سلخوری خبرنگار ایسنا در قزوین

منبع: ایسنا

ایران پسا انقلاب؛ دفترچه‌ راهنما

“ایران پسا انقلاب؛ دفترچه‌ راهنما” آخرین اثر مهرزاد بروجردی است که با همکاری کوروش رحیم خانی در بهمن ماه ۱۳۹۶ منتشر شده است. مشخصات کتاب شناختی آن چنین است:

Mehrzad Boroujerdi and Kourosh Rahimkhani, Post-revolutionary Iran: A Political Handbook (New York: Syracuse University Press, May 15, 2018).

با انقلاب ۱۳۵۷ نسلی از روحانیان بر تخت قدرت تکیه زد که هیچ تجربه‌ کشورداری از سر نگذرانیده بود؛ نه از طبقه‌های بالای اجتماعی برخاسته بود ونه در همکاری با دستگاه پیشین راه و رسم اهل دولت آموخته بود. چنین رویدادی سازوکار سیاست ایران را بکلی دگرگون ‌ساخت. رفتار و باورهای این گروه پرخروش تازه نفس و پیروان پرشورشان نگرانی‌های جهانی بسیاری را دامن زد، و اخبار سیاست‌های داخلی و خارجی ایران — از جمله برنامه‌ هسته‌ای‌اش — در رسانه‌های جهانی بازتاب دو چندان ‌یافت. اما برغم این همه، آگاهی ما از نخبگان سیاست ایران همچنان ناچیز و ناتمام باقی مانده بود. نزدیک به چهاردهه از زمانی که روحانیان ایرانی در قامت دولتمردان و نخبگان سیاسی پدیدار شده‌اند می‌گذرد اما پژوهش تجربی درخوری درباره‌ روش‌های برکشیدن و بکار گماشتن روحانیان در دستگاههای دولتی، ساختار و چینش نهادین دستگاهها و چرخش دولتمردان در آنها فراهم نیامده است.
“ایران پسا انقلاب؛ دفترچه‌ راهنما” فراگیرترین داده‎ها درباره‌ نخبگان سیاسی ایران در دوره‌ پس از انقلاب را در بر دارد — از جمله، داده‎های سی و شش دوره انتخابات ملی، چهارصد گروه و سازمان قانونی و غیرقانونی اعلان شده، و پیوندهای خویشاوندی میان نخبگان. نیز مختصر زندگینامه‌ بیش از دو هزار و سیصد چهره سیاسی، از وزیران دولت گرفته تا نمایندگان مجلس و روحانیان و قاضیان و سران نظامی، که تا پیش ازین یکجا گرد نیامده بودند.
این کتاب نقشه‌ ساختار پیچیده قدرت در ایران پسا انقلاب را پیش رو می‌نهد، پنجره‌ای به سالهای نزدیک پیش و پس از انقلاب می‌گشاید و به تماشای آنچه در این چهار دهه‌ پرفراز و نشیب رخداده است می‌نشیند. این کتاب برای دست‌اندرکاران و پژوهشگران سیاست خاورمیانه از ارزش بی‌مانندی برخوردار است.
*********************
مهرزاد بروجردی استاد گروه سیاست دانشگاه سیراکیوز و دبیر پیشین انجمن ایران‌شناسی است. وی نویسنده‌ کتاب روشنفکران ایرانی و غرب: سرگذشت نافرجام بومی‌گرایی، و نیز ویراستار کتاب آینه‌ای برای شهریار مسلمان:اسلام و نظریه‌ دولتمداری است.
کوروش رحیم‌خانی دانشجوی دکتری علم سیاست در دانشگاه بینگهمتن است. وی به بررسی سیاست‌ هویت‌های قومی و مذهبی و انتخابات غیردموکراتیک و سیاست استبدادی می‌پردازد.
*********************
“این کتاب پیشرو که دربردارنده داده های سامان مند و اعتمادپذیر درباره نخبگان سیاسی ایران پسا انقلاب است، خاستگاه اجتماعی و منطقه ای، کارنامه، جهت گیری های فکری و پیوندهای خانوادگی ایشان را وامی رسد و نیز مهم تر رخدادهای این دوران و داده های دقیق آماری درباره نهادهای دولتی، احزاب سیاسی و انتخابات در ترازهای گوناگون را در دسترس پژوهندگان می نهد. و بدین روش، هم بسان کتابی مرجع برای پژوهش درباره ایران و هم همچون مجموعه سرشاری از داده ها و ایده ها تا سالها پس از این به کاربررسی های تجربی استادان و دانشجویان می آید.”
— علی بنوعزیزی، استاد علم سیاست در کالج بوستون و دبیر بنیان گزار مجله ایران پژوهی.
“”ایران پسا انقلاب” همان قدر برآمده از نیروی عشق است که بازنمای پژوهشی موشکافانه. بروجردی و رحیم خانی به روشی درخور نقشه پیوندهای درهم تنیده نظامی، روحانی و سیاسی نخبگانی که بر ایران در ۳۰ سال گذشته فرمان رانده اند را پیش چشم می کشند. هم از حاکمان کنونی نشان می گیرند و هم از کیستی آنان که در راهروهای قدرت آمد و شد می کنند خبر می دهند. بدین قرار، هر پژوهنده ایران مدرن و سیاست آن نیازمند چنین کتابی است.”
— عباس میلانی، مدیر پژوهش های ایرانی در دانشگاه استنفورد.

“این کتاب دستاورد شگرفی است. من هیچ کتاب دیگری نمی شناسم که چنین گروه سرشاری از داده های سیاسی درباره ایران را یکجا گردآورده باشد. پژوهشگران سیاست در غرب بارها از نبود داده های فراگیر که بکار تحلیلهای روشمند مدرن درباره کشورهای جهان سوم بیاید، شکوه کرده اند. این کتاب راه درازی در پاسخگویی به این نیاز می پیماید و پژوهشگران گوناگون را در پاسخ یابی پرسشهایشان یاری می رساند. هر کتابخانه پژوهشی نیازمند نسخه ای از این کتاب است.”
— گری سیک، عضو پیشین شورای امنیت ملی آمریکا در دوره رئیس جمهوران فورد و کارترو دبیر برنامه خلیج ۲۰۰۰ در دانشگاه کلمبیا.

“این کتاب دستاورد چهارده سال کار گروهی است. هر پژوهنده جدی سیاست ایران امروزین نیازمند این مجموعه پژوهشی است که در آن پیشینه و پشتگاه بیش از دوهزار و سیصد تن از نخبگان سیاسی بررسی شده و بویژه به کارنامه، پیوندهای خانوادگی و تراز آموزشی و دانش آموختگی آنان پرداخته شده است. این کتاب همچنین داده های انتخابات ریاست جمهوری، مجلس، شوراهای محلی و عالی را از سال ۱۳۵۷   تا ‍سال ۱۳۹۶ گرد آورده است. بی شک می توان این اثر را در کنار برتر پژوهشهای دوران کنونی درباره نخبگان سیاسی نشاند.”

 

اروند آبراهامیان، استاد ممتاز بازنشسته در تاریخ ایران، خاورمیانه و سیاست در کالج باروخ.

فساد و انحراف در نخبه شناسی/دکتر رضا منصوری

به اعتقاد فعالان علمی کشور، نخبگی افراد باید در شرایط خاص و نامتعارفی بروز پیدا کند نه آنکه با گرفتن آزمون‌ها و رقابت‌های علمی آنها را شناسایی و جداسازی کنیم؛ ضمن آنکه باید شرایط کشور به گونه‌ای باشد که زمینه کشف استعدادهای همه آحاد مردم فراهم شود.

به گزارش ایسنا، بر اساس اساسنامه بنیاد ملی نخبگان، نخبه به فرد برجسته و کارآمدی اطلاق می‌شود که اثرگذاری وی در تولید علم، هنر و فناوری کشور محسوس باشد و هوش، خلاقیت، کارآفرینی و نبوغ فکری وی در راستای تولید دانش و نوآوری موجب سرعت بخشیدن به رشد و توسعه علمی و متوازن کشور شود.

بر این اساس افراد ذیل به عنوان نخبه در کشور پذیرفته می‌شوند:

۱- برگزیدگان المپیادهای علمی معتبر داخلی و جهانی شامل:

نفرات اول تا سوم و راه یافتگان مرحله نهایی المپیادهای معتبر جهانی و بین‌المللی دانش‌آموزی با تأیید وزارت آموزش و پرورش به عنوان نخبه

نفرات اول تا سوم المپیادهای معتبر بین‌المللی دانشجویی با تایید وزارتخانه‌های علوم و بهداشت به عنوان نخبه

۲- برگزیدگان آزمون‌های سراسری که شامل برگزیدگان از میان رتبه‌های برتر آزمون‌های سراسری مقطع کارشناسی از میان ۱۰۰ نفر اول برای رشته‌های ریاضی و فیزیک، ۵۰ نفر اول رشته‌های علوم تجربی و ۵۰ نفر اول رشته‌های علوم انسانی و ۲۰ نفر اول رشته‌های هنر می‌شود.

۳- مخترعان و مکتشفان شامل:

برگزیدگان مسابقات و جشنواره‌های علمی معتبر داخلی و خارجی از قبیل جشنواره بین‌المللی جوان خوارزمی و جشنواره علوم پزشکی رازی با معرفی وزارتخانه‌های علوم و بهداشت و تایید بنیاد ملی نخبگان به عنوان استعداد برتر برگزیدگان از میان مخترعان و مکتشافان ایرانی که اختراع و اکتشاف آنها در مراجع ذی‌صلاح داخلی و یا خارجی به ثبت رسیده باشد.

۴- دانش آموختگان برگزیده رشته‌های دانشگاهی و «مدیریت حوزه علمیه قم و خراسان»، برترین‌های مسابقات علوم قرآنی

۵- شخصیت‌های برجسته علمی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی

۶- آفرینندگان آثار بدیع و ارزنده ادبی و هنری

۷- اعضای هیأت علمی دانشگاه‌ها و مؤسسات پژوهشی و فناوری

۸- مدرسین و محققین علوم حوزوی

موارد فوق شرایط احراز نخبگی است و باید آن را بپذیریم و آن را رویکرد صحیحی برای انتخاب نخبگان کشور بدانیم؛ ولی اخیرا اخباری در زمینه معرفی نخبگان در سنین مختلف در برخی رسانه‌ها و فضاهای مجازی مشاهده می‌شود که به گفته محققان کشور این شیوه بیشتر از آنکه موجب رشد فرد شود، ضررهایی برای آنها به دنبال دارد.

دکتر رضا منصوری، استاد دانشگاه صنعتی شریف و عضو هیات علمی پژوهشگاه دانش‌های بنیادی و فعال در حوزه ترویج علم معتقد است ما با معرفی هر فردی در هر سنی به عنوان نخبه بدترین شرایط را ایجاد کرده‌ایم؛‌ چراکه نخبگی در شرایط ایستا و با گرفتن برخی آزمون‌های بدون استاندارد میسر نخواهد شد.

به گفته وی، نظام آموزش و پرورش کشور باید به گونه‌ای حرکت کند که زمینه برای رشد همه شهروندان جامعه فراهم شود، نه آنکه افراد نخبه را از دیگران جداسازی کنیم.

نخبه کیست؟

دکتر رضا منصوری، استاد دانشگاه صنعتی شریف در گفت‌وگو با خبرنگار ایسنا با بیان اینکه واژه نخبگی در دنیا هم وجود دارد، گفت: ولی متاسفانه در چند ده سال اخیر در راهی که به اشتباه رفتیم، نخبگی را به اشتباه تعبیر می‌کنیم و نخبگی را در یک شرایط موقت و ایستا تعریف می‌کنیم.

وی ادامه داد: اگر جوانی موضوعاتی را خوب بلد باشد و یا کودک کمتر از ۷ تا ۱۰ سال اگر شرایطی را داشته باشد به وی نخبه می‌گوییم و یا اگر دانشجویی قبل از آنکه به مراحلی رسیده باشد در شرایط خاصی به وی نخبه می‌گوییم و این امر بدترین شرایطی است که ما در آن قرار داریم.

منصوری، با تاکید بر اینکه نخبگی در یک فرآیند مشخص می‌شود، خاطر نشان کرد: به این معنا که فرد در معرض فعالیت‌های کمی غیر متعارف در هر حوزه‌ای چون ورزش، هنر، علم، سیاست و یا حرفه قرار گیرد و از خود قابلیت‌هایی نشان دهد به این فرد نخبه می‌گویند.

وی ادامه داد: اگر فردی در جوشکاری نخبه است باید در طی مراحلی به صاحب نظران نشان دهد که در حرفه جوشکاری عملکرد خوبی دارد. به این فرد نخبه می‌گویند؛ ولی ما این فرآیند را به کناری گذاشته‌ایم و از هر فردی در هر سنی در یک شرایط ایستا امتحانات صوری گرفته می‌شود و اگر نمره آن بالاتر از همه شد، به وی نخبه می‌گوییم و این در حالی است که نه شرایط فراهم شده است و نه آن نمره دادن و امتحانات گرفته شده استاندارد است.

استاد دانشگاه صنعتی شریف، اضافه کرد: در کشور افراد در بوته آزمایش‌های دقیق قرار نمی‌گیرند تا نخبگی آنها مشخص شود؛ از این رو در این زمینه هزینه‌های کشور را به شدت هدر می‌دهیم، ضمن آنکه ممکن است زندگی انسان‌ها به نابودی کشیده شود؛ چرا که به آنها می‌گوییم نخبه و بعد بی‌توجهی می‌کنیم.

وی با تاکید بر اینکه این مشکل عمده در کشور است، یادآور شد: بدون استثنا در تمام مراحل و جوایزی که اعطا می‌شود، موردی نمی‌توانم اشاره کنم که کاری در راستای نخبه پروری است، انجام دهیم که کار درستی باشد. از بنیاد ملی نخبگان تا سایر جوایز و دانشگاه‌ها و جوایز و غیره.

جداسازی نخبگان؛ آری یا خیر؟!

منصوری با تاکید بر اینکه در هیچ جای دنیا نخبگان از سایر مردم جداسازی نمی‌شوند، گفت: کمابیش در همه جای دنیا مدارسی با سبک خاصی مدیریت می‌شوند و این خاص بودن به معنای نخبه پروری نیست.

این استاد برجسته فیزیک افزود: در ایران ما افرادی را از دیگران جدا و اعلام می‌کنیم که این افراد جزو افراد خاص هستند و به آنها آموزش‌های خاص می‌دهیم و اگر به روش‌های آموزشی آن توجه کنیم، مشاهده می‌شود که دروس سطوح بالاتر را به دانش‌آموزان سطوح پایین‌تر ارائه می‌شود. به این معنا که دروسی که به دانش‌آموزان ۱۴ ساله ارائه می‌شود، به دانش‌آموزان ۱۰ ساله عرضه خواهد شد.

وی با تاکید بر اینکه این هم یکی از اشتباهاتی است که ما با آن مواجه هستیم، یادآور شد: متاسفانه بخش عمده این رویکرد مربوط به برگزاری المپیادها است که برگزاری آن از ۲۰ تا ۲۵ سال قبل آغاز شده و تاکنون ادامه دارد و لطماتی هم به کشور وارد کرده است.

منصوری با بیان اینکه برگزاری چنین المپیادهایی قطعا اشکال دارد، گفت: این رقابت‌ها به نفع کسانی که در این المپیادها نخبه می‌شوند، نیست. این امر بسیار طبیعی است که برخی افراد توانایی بیشتری نسبت به سایرین دارند که زودتر مطالب را فرابگیرند.

وی در عین حال تاکید کرد: در این بین نظام آموزش و پرورش کشور باید به گونه‌ای بسترسازی کند که به دانش‌آموزان اجازه دهند همه فعال شوند، نه اینکه افرادی که زودتر مطلبی را فرامی‌گیرند، از سایرین جدا کنند.

انتشار نامتعارف اخبار درباره معرفی نخبگان

این عضو هیات علمی پژوهشگاه دانش‌های بنیادی با اشاره به انتشار اخبار در زمینه معرفی نخبگان در برخی رسانه‌ها، اظهار کرد: به نظر من این مطالب “بد اخبار” هستند نه “اخبار”.

وی اضافه کرد: این نوع اخبار، اخبار انحرافی هستند که جامعه را به فساد می‌کشانند. من عمدا از این واژه استفاده می‌کنم، چون با این مطالب جامعه به فساد کشانده می‌شود؛‌ چراکه باعث بروز بیماری نسلی می‌شوند که خیال می‌کنند این اخبار،‌ اخبار درستی است.

منصوری با تاکید بر اینکه معرفی کودک و یا هر فردی در هر سنی به عنوان نخبه از رسانه ملی به نفع آنها نیست، گفت: چرا که این فرد بعد از گذشت ۱۰ سال دیگر نخبه نیست و دیگر نمی‌داند چه کاری باید انجام دهد.

این محقق حوزه فیزیک، این امر را یکی از انحرافات بسیار اساسی جامعه مدنی ما دانست که به خصوص بعد از انقلاب دچار آن شده‌ایم، ادامه داد: به نظر من علت آن هم عقده حقارتی است که لااقل تصور می‌کنند دیگران آنها را عقب مانده می‌دانند و می‌خواهند اعلام کنند که اصلا عقب مانده نیستیم و می‌توانیم کارهای خوبی انجام دهیم.

وی اضافه کرد: این افراد فکر می‌کنند معرفی نخبگان در این زمینه می‌تواند به آنها کمک کند، در حالی که این امر بدترین کار ممکن است.

بروز بی‌اخلاقی‌ها و نخبه‌پروری

عضو هیات علمی دانشگاه صنعتی شریف با اشاره به بروز برخی از بد اخلاقی‌های علمی در کشور، خاطر نشان کرد: زمانی که معنای علم مدرن، فناوری، پیشرفت صنعتی را ندانیم و ندانیم که در چند صد سال گذشته در دنیا چه اتفاقاتی رخ داده، از این رو عقده حقارت و عقده خود کوچک بینی ما رشد می‌کند و ما از آن طرف بوم پرت می‌شویم و درصدد هستیم مهم بودن خود را به اثبات برسانیم.

وی با بیان اینکه اثبات مهم بودن خود را در انتشار تعداد مقالات زیاد می‌دانیم، اظهار کرد: این رویکرد کمک خواهد کرد به کسانی که در معرض انحراف هستند، منحرف‌تر شوند و به تقلب روی بیاورند.

منصوری، ایجاد شرکت‌هایی برای تولید مقالات را دستاورد چنین رویکردی دانست و گفت: اینکه زمینه رشد این رویکردها در کشور فراهم است، بخشی مربوط به احساس حقارت در ما است، ضمن آنکه اطلاع نداریم که علم چگونه رشد می‌کند.

وی با بیان اینکه علم در دنیا “سالم سازی” می‌شود، ادامه داد: از این رو این گونه نیست که با تصویب یک قانون در مجلس بتوانیم علم را سالم سازی کنیم و این بد اخلاقی‌ها بخشی از انحرافات است.

جداسازی نخبگان در کنار ارائه تسهیلات نخبگان

این محقق حوزه نجوم، در خصوص اثرات اعطای تسهیلات به نخبگان، توضیح داد: وقتی که بپذیریم نخبگی در یک فرآیند خاصی کشف می‌شود، مشکلات در این زمینه حل می‌شود. به عنوان مثال وقتی فردی می‌خواهد نشان دهد که نجار خوبی است، باید در محیطی که نجاران حرفه‌ای هستند، رشد کند و نشان دهد که بهتر از سایرین است.

منصوری ادامه داد: از این رو برای اینکه بتوانیم استعدادهای مختلف انسان‌ها را کشف کنیم و بفهمیم که در چه زمینه‌ای استعداد دارند، باید آن‌ها در معرض فرآیندهای مرتبط با استعدادشان قرار دهیم. به این معنی که باید محیط‌هایی برای انجام کار حرفه‌ای در کشور ایجاد شود تا جوانان علاقه‌مند بتوانند در این محیط‌ها رشد یابند و استعداد آنها شکوفا شود.

وی با تاکید بر اینکه این رویکرد در همه حوزه‌های علمی و صنعتی صادق است، گفت: این در حالی است که ما در این زمینه اقدام نکردیم و در بخش‌های حرفه‌ای چون صنعتی، دانشگاهی و خدماتی اجازه ندادیم “مکان نخبه” و مکان‌هایی که بهترین آدم‌ها بهترین کارها را انجام دهند، ایجاد شود تا این اماکن فرآیند رشد جوانان را ایجاد کنند.

منصوری با اشاره به ویژگی‌های این اماکن حرفه‌ای، توضیح داد: اگر کارخانه‌های بزرگی در استانی داریم که انواع و اقسام فعالیت‌های صنعتی در آن صورت می‌گیرد که برخی از فعالیت‌های صنعتی آن قابلیت رقابت با سایر کشورها را دارد، باید اجازه دهیم این امکان رشد یابد.

به گفته وی چنین شرایطی موجب می‌شود که جوانی در دورترین نقاط کشور وقتی به زمینه‌ای علاقه دارد، می‌داند که برای رشد بیشتر باید به این کارخانه برود و حرفه مورد نظر را یاد بگیرد.

استاد دانشگاه صنعتی شریف با ابراز تاسف از اینکه چنین اماکنی در کشور نداریم، خاطر نشان کرد: ما همه حوزه‌ها چه دانشگاه، چه صنعت و چه در بخش خدماتی را در حد متوسط و متوسط رو به پایین نگه داشتیم که این امر موجب شده ‌است که اجازه داده نمی‌شود فردی که به سیاست علاقه دارد، رشد کند و ارتقا یابد و این شده که ما اکنون حزبی نداریم که فرد در آن رشد کند.

وی با بیان اینکه در چنین شرایطی نخبگی ایجاد نخواهد شد، با طرح این سوال که چرا جوانان کشور تمایل به مهاجرت دارند؟ افزود: بخشی از دلایل آن به دلایل اقتصادی و رفاهی است؛ ولی مهمترین دلیل آن این است که جوانان امکان رشد در خود نمی‌بینند، از این رو به جایی می‌روند که امکان رشد برای آنها وجود داشته باشد.

پیشنهاداتی برای رشد بهتر نخبگی در کشور

منصوری در پاسخ به این سوال‌که بهترین روش برای اینکه فرد بتواند نخبگی خود را نشان دهد، گفت: برای این امر فرد باید سعی کند که وقتی در زمینه‌ای علاقه دارد، افراد، نهادها و گروه‌هایی که در آن زمینه فعال هستند را پیدا کند و خود را به آنها نزدیک کند.

وی با بیان اینکه این امر برای هر حرفه‌ای حتی علم صادق است و من علم را “حرفه” می‌دانم، اظهار کرد: فرد باید به این گروه‌ها نزدیک شود تا بتواند از افرادی که تجربه بیشتر و فن بهتری را بلد هستند، یاد بگیرد و تا آنجایی که می‌تواند در زمینه حرفه‌ای خود رشد کند.

عضو هیات علمی پژوهشگاه دانش‌های بنیادی با ابراز تاسف از اینکه در کشور نهادهای حرفه‌ای و علمی نه در علم و نه حتی در مذهب ایجاد نشده است، ادامه داد: به نظر من دولت به اندازه‌ای گرفتار است که نمی‌تواند ۱۰ تا ۲۰ سال آینده به چنین اموری برسد. از این رو باید افراد خیر که امکاناتی دارند، به این زمینه‌ها توجه کنند.

منصوری با تاکید بر اینکه باید توجه به ایجاد مکان‌های حرفه‌ای بسیار مهمتر از بیمارستان سازی و مدرسه سازی شود، یادآور شد: باید به سمتی برویم که همه افراد طی فرآیندی در آن رشد کنند. در این مسیر باید خیرین را متقاعد کنیم تا چنین نهادهایی را ایجاد کنند و موجبات رشد جوانان را در آینده فراهم کنند.

وی با بیان اینکه کشور با مشکلات زیادی مواجه است،‌ گفت: ولی از میان خیرین افرادی هستند که این موضوع را درک می‌کنند و باید پا به میدان بگذارند و به نظر من این زمینه بهترین زمینه‌ای است که خیران می‌توانند انجام دهند.

این محقق با تاکید بر اینکه ما باید در تعریف نخبه دقت کنیم، افزود: ما انحرافات زیادی در این زمینه داشتیم و دولت شاید تا دهه‌ها توان رسیدگی به این امر را نداشته باشد، از این رو خیران می‌توانند این نهادها را ایجاد کنند تا مدلی برای دولت باشد و از سوی دیگر دولت نیز باید اجازه رشد را به خیرین بدهد.

 

منبع: ایسنا

ترجمه اَمالی شریف مرتضی منتشر شد

اَمالی سید مرتضی / تالیف: علم الهدی علی بن حسین موسوی ملقب به سیدمرتضی ۳۵۵-۴۳۶/ ترجمه و تحقیق: حسین صابری/ مشهد: بنیاد پژوهش های اسلامی ۲۰۱۷/۱۳۹۶.
ترجمه این کتاب در پنج جلد و توسط بنیاد پژوهش های اسلامی در سال ۱۳۹۶ چاپ شده است؛ جلد اول مجلس ۱- ۱۶؛ جلد ۲ مجلس ۱۷-۳۸؛ جلد ۳ مجلس ۳۹-۶۱؛ جلد ۴ مجلس ۶۲-۸۰ و جلد پنجم نمایه ها.
در جلد اول مترجم به شرایط اجتماعی، سیاسی، تاریخی و فرهنگی دورۀ حیات شریف مرتضی و سپس زندگینامه و آثار او پرداخته است. مترجم در صفحات ۴۱ – ۴۴، اَمالی را معرفی می کند که سیدمرتضی آن را نیز غُرَرُالفَوائد و دُرَرُ القَلائد می نامید. اَمالی شامل مجلس هایی متفاوت است که در موضوعات و زمان های گوناگون املا شده و مجموعا هشتاد مجلس است. زمان شروع این املاها معلوم نیست ولی طبق گفتۀ ابویعلی محمد بن حسن بن حمزه جعفری، سیدمرتضی املای این مجالس را در روز پنجشنبه ۲۸ جمادی الاول ۴۱۳ ق به پایان رسانید. در هر مجلس سید آیه یا حدیثی را بر اساس دیدگاه معتزلیان تفسیر و بررسی می کند و علاوه بر تفاسیر آیات و احادیث، به موضوعاتی که مطلوب شاعران عرب در دوره جاهلیت و صدر اسلام بوده توجه نموده و در نتیجه به بیان شعرها، شرح، نقد و مقایسه آنها با یکدیگر پرداخته است. مترجم نُسخه های خطی کتاب اَمالی را در صص ۴۴ – ۵۱ فهرست کرده و از آنها یک معرفی کلی به دست داده است. قدیم ترین نسخه مربوط به ۵۶۷ ق و متعلق به حسین بن ابی عبدالله بن ابراهیم خُومجانی است.
مترجم در همه جلدها هر مجلس را ترجمه (بالای صفحه) و در پاورقی کتاب، تحقیقات خود را آورده است. او در تحقیق خود ابعاد گوناگون ادبی و لغوی را مد نظر داشته و به ترجمه آیات و احادیث و ابیات، و تفسیرهای مختلف لغات توجه کرده است. نام سوره ها و شماره آیات و در صورت لزوم ارجاعات مربوط به متن اصلی و نیز مؤیداتی در پاورقی آمده است. ارزیابی کار مترجم در حوصله این گفتار نیست ولی همت و تلاش او در احیای یکی از مهمترین میراث شیعه ستودنی است.

رونمایی از تصحیح جدید مثنوی معنوی در پنچ شهر ایران و ترکیه

رونمایی تصحیح موحد از «مثنوی» در ۵ شهر ایران و ترکیه
محمدعلی موحد

تصحیح جدید «مثنوی معنوی» مولانا به قلم دکتر محمدعلی موحد که در دی‌ماه منتشر می‌شود در پنج شهر ایران و ترکیه رونمایی خواهد شد.

به گزارش ایسنا بر اساس خبر رسیده، این تصحیح که به همت انتشارات هرمس و فرهنگستان زبان و ادب فارسی منتشر می‌شود بر اساس ۱۱ نسخه صورت گرفته است و هشت تا نه نسخه، نسخه‌هایی هستند که طی ۳۰ سال پس از وفات مولانا یعنی تا آخر قرن هفتم هجری کتابت شده‌اند. مصحح خود را مقید به نسخ قرنی که «مثنوی» در آن سروده شده دانسته است و پای از آن فراتر ننهاده است چراکه کلیه تحریف‌ها و دستبردها به متن «مثنوی» نیز زان پس روی داده است.
این اثر با مقدمه‌ای مبسوط همراه است که استاد دکتر محمدعلی موحد در مقدمه به ملاحظات کلی درباره تصحیح «مثنوی» و شیوه‌ کار خود در تصحیح جدید آن اشاره می‌کند؛ ملاحظاتی چون عوامل موثر در تحریف‌های «مثنوی»، «مثنوی» به عنوان نمونه‌ ادبیات مهاجرت، زبان ویژه‌ مولانا و تاثیرپذیری آن از محیط پیرامون. موحد با این نظر نیکلسون، فروزانفر، مینوی و گلپینارلی اتفاق دارد و معتقد است که «مثنوی» در سال‌های آخر زندگی مولانا دائما در معرض تجدیدنظر و اصلاح و بازسازی بوده است و دگرسانی‌های ضبط‌شده در نسخه‌هایی را که در ۱۵ سال اول بعد از درگذشت مولانا کتابت شده‌اند، حاصل و نتیجه‌ این بازخوانی‌های مکرر می‌داند. موحد خواسته است متنی پیراسته و قابل‌فهم و درخور اعتماد در دسترس عاشقان «مثنوی»، این اثر شکوهمند بی‌نظیر، بگذارد که هم خوانندگان عادی را به کار آید و هم اهل تحقیق و نقد علمی به آن استناد کنند.
مرکز فرهنگی شهر کتاب اعلام کرده با همکاری دانشگاه‌های تبریز، سلجوق قونیه، آنکارا، استانبول و رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در ترکیه، نشست‌های رونمایی از تصحیح جدید «مثنوی معنوی» به کوشش دکتر محمدعلی موحد را در ماه‌های دی و بهمن سال جاری در شهرهای تهران، تبریز، قونیه، آنکارا و استانبول برگزار می‌کند تا علاقه‌مندان به آثار مولانا با تعمق بیشتر به این اثر جاودان بنگرند و بهره ببرند.
همچنین ترجمه‌ دو اثر دکتر محمدعلی موحد به زبان ترکی ـ تک‌نگاری «شمس تبریزی» به قلم دکتر علی‌گوزل یوز، مدیر گروه زبان فارسی دانشگاه استانبول و «مبالغه‌ مستعار» با ترجمه‌ دکتر نعمت یلدیریم، مدیر گروه زبان فارسی دانشگاه آتاتورک ارزروم ـ در ترکیه رونمایی می‌شود.
نخستین نشست رونمایی در روز سه‌شنبه پنجم دی‌ماه با حضور مولوی‌شناسان، صاحب‌نظران، استادان دانشگاه‌ها، دانشجویان، نویسندگان، شاعران و علاقه‌مندان در مرکز فرهنگی شهر کتاب برگزار می‌شود.

منبع: ایسنا

الگو گرفتن از روشنفکران و چهره های مشهور یا تبعیت از عقلانیت انتقادی

عباس کاظمی (جامعه‌شناس) می‌گوید: چیزی که جامعه به آن احتیاج دارد خرد انتقادی و عقلانیت انتقادی است. اینکه چه کسی سراغ چه سلبریتی یا سوپراستار یا روشنفکری می‌رود یا خودش الگوی خودش را می‌سازد، مساله فرعی است. مساله اصلی این است که جامعه چقدر توان انتقادی دارد.

به گزارش خبرنگار ایلنا، آیا الگو شدن سلبریتی‌ها اتفاق نگران کننده‌ای است؟ آیا شبکه‌های مجازی و ارتباطات نوین تنها به نفع قدرتمندتر شدن ستاره‌ها در ذائقه‌سازی بوده‌اند؟ اینها سوالاتی است که از «عباس کاظمی» جامعه‌شناس و عضو پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی وزارت علوم پرسیدیم. جامعه‌شناسی که به شدت با خط‌دهی به مردم و جدا کردن دو بخش سلبریتی و روشنفکر از همدیگر مخالف است. مشروح این گفتگو را در زیر می‌توانید بخوانید:

اکنون که سلبریتی‌ها و ستاره‌ها برای مردم ذائقه‌سازی می‌کنند به‌نظر می‌رسد باید نگران جامعه بود که بار این سیاستگذاری‌ها از مسائل فرهنگی و سیاسی و اجتماعی گرفته تا خوراک و پوشاک بر دوش سلبریتی‌هاست.

من نمی‌دانم چرا باید نگران جامعه باشیم؟! این «مایی» که نگران جامعه است چه کسی است؟

نگرانِ زیستِ یک جامعه پویا در حوزه اندیشه…

سلبریتی‌ها هم بخشی از الیت و نخبگان جامعه هستند؛ حالا بخشی از آن هنرمند، فوتبالیست و نویسنده و بخشی دیگر روشنفکرند. هرکدام‌شان به نحوی روی فرهنگ تاثیر می‌گذارند؛ چه دوست داشته باشیم و چه نداشته باشیم. این امر می‌تواند جنبه‌های مثبت یا منفی داشته باشد اما مطمئن باشید که صرفا پدیده‌ای منفی نیست که ما نگران باشیم. از طرفی من با این مفهوم که یک گروهی نگران جامعه باشند به‌طورکلی مشکل دارم. این خودش یک نگاه نخبه‌گرایانه است. وقتی می‌گوییم سلبریتی‌ها که بخشی از جامعه نخبگان جامعه هستند ممکن است جامعه را به سمتی بکشانند که ما دوست نداشته باشیم؛ باید ببینیم اصلا این «ما» کیست؟ ما هم بخش دیگری از نخبگان جامعه هستیم که این حرف را می‌زنیم و از طرف مردم نظر می‌دهیم. نکته دیگر اینکه ما فکر می‌کنیم مردم به‌طورکلی تحت تاثیر سلبریتی‌ها هستند. سلبریتی‌ها تاثیری روی زندگی روزمره مردم دارند اما خیلی وقت‌ها الگویی که از پایین برای تغییر زندگی شکل می‌گیرد هم وجود دارد که درنهایت تاثیراتش را در بالادست نیز می‌گذارد. بنابراین همیشه نگاه را از بالا به پایین نباید؛ دید از پایین به بالا هم می‌توان داشت.

فکر نمی‌کنم اندیشمندان هیچ‌وقت نقش تاثیرگذاری‌ زیادی به عنوان یک الگو داشته‌اند. اگر منظورمان عصر مدرن است باید ببینیم کدام قشر دانشگاهی توانسته در یک دوره روی زندگی مردم به این شدت تاثیر گذاشته باشد؟

در جامعه امروز؛ چه نخبه‌های اندیشه؛ چه ستاره‌ها یا سلبریتی‌ها همواره بر مردم تاثیرگذار بوده‌اند و به صورت متناوب نقش‌هایی برعهده داشته‌اند. و آن وقت شما می‌گویید الگو شدن صرف سلبریتی‌ها بار منفی ندارد؟

من نمی‌گویم بار منفی ندارد. بلکه مثل هر پدیده دیگری بار مثبت و منفی دارد. شما دو گروه اندیشمندان و سلبریتی‌ها را از هم جدا کردید و فرض کردید که یک زمانی اندیشمندان روی زندگی مردم خیلی تاثیر داشتند و الان سلبریتی‌ها. من با این فرض هم مخالفم؛ فکر نمی‌کنم اندیشمندان هیچ‌وقت چنین نقش تاثیرگذاری‌ای به عنوان یک الگو روی مردم داشته‌اند. اگر منظورمان عصر مدرن است که باید ببینیم کدام قشر دانشگاهی توانسته در یک دوره روی زندگی مردم به این شدت تاثیر گذاشته باشد؟ همان موقع هم بازیگران سینما و فوتبالیست‌ها نقش داشتند.

این وزنه به مرور به نفع سلبریتی‌ها سنگین نشده است؟

نه. فقط متکثر شده است. یعنی شبکه‌های اجتماعی باعث شد سلبریتی‌های جدید و خُرد نیز در کنار سلبریتی‌های قدیمی‌تر ایجاد شوند. سلبریتی‌هایی که بدون اینکه موقعیت تثبیت شده‌ای مثل فوتبالیست‌ها و هنرمندان و… داشته باشند صرفا در فضای مجازی شکل گرفته‌اند و این‌ها به هر شیوه‌ای تاثیرشان را در زندگی روزمره مردم می‌گذارند. همانطور که گفتم می‌توان آنها را نقد کرد اما نباید به عنوان منبع تهدید به حساب آورد.

شبکه‌های اجتماعی باعث شد سلبریتی‌های جدید و خرد نیز در کنار سلبریتی‌های قدیمی‌تر ایجاد شوند؛ این شیوه ما را با دنیای جدیدی مواجهه می‌کند که باید از نو فهم شود. دولت و تلویزیون حکومتی نقش گذشته خود را از دست داده‌اند و از قدرت مرجع‌سازی‌شان کاسته شده است.

به نقش شبکه‌های اجتماعی اشاره کردید. با این روندی که پیش می رود فکر می‌کنید بیشتر فضای اجتماعی، تلویزیون و ماهواره موثر بوده یا دولت و سیاست‌گذاران حوزه‌های کلان هم تاثیرگذار بوده‌اند؟

چیزی که به عنوان سلبریتی می‌شناسیم در جامعه‌شناسی کلاسیک به عنوان رفرنس گروپ یا گروه مرجع خوانده می‌شود. این گروه مرجع در دوره سنتی گروه روشنفکران سنتی بودند اما در عصر جدید، تکثر گروه‌های مرجع شکل می‌گیرد. مثلا برای دانشجویان استاد، گروه مرجع است، برای کارآموز هنر، استاد هنرش و برای کسی که تمرین سیاسی می‌کند شخصیت سیاسی آن حزب و جناح، گروه مرجع است. پس ما با تکثری از گروه‌های مرجع مواجهیم. کاری که فضای مجازی کرده این است که یکسری از گروه‌های مرجع را پاپیولار کرده؛ یعنی از آن قشر محدودش که دانشجو بوده، برده به سایر اقشار جامعه تسری داده است. مورد دوم اینکه یکسری سلبریتی مجازی خلق کرده که در بدو امر در عالم واقعی جایگاهی ندارند. اینها در فضای مجازی شکل می‌گیرند و شناخته شده و محل رجوع می‌شوند. این شیوه ما را با دنیای جدیدی مواجهه می‌کند که باید از نو فهم شود. نه صرفا به عنوان منبع تهدید، بلکه به عنوان فرصت‌هایی برای تغییرات جدید که در زندگی در عمل در حال رخ دادن است. با این حساب دولت و تلویزیون حکومتی نقش گذشته خود را از دست داده‌اند و از قدرت مرجع‌سازی‌شان کاسته شده است.

برای این فهم دوباره و بازتولید هرچیزی که می‌شناسیم؛ جایگاه عقل و عقل‌گرایی کجاست؟ آنچه که از آن به عنوان منبع اندیشه می‌شناسیم.

فرض اینکه سلبریتی‌ها عقل ندارند و نخبه‌ها و اندیشمندان عقل دارند؛ درست نیست!

ما روشنفکرانی داریم که فقط اسم روشنفکری را یدک می‌کشند. آنها موقعیت بالایی می‌توانند داشته باشند اما به لحاظ علمی و اخلاقی در رده بالایی نیستند که منبع الگو باشند.

البته همه سلبریتی‌ها را در یک دسته قرار ندارند…

روشنفکران و اندیشمندان را هم نباید در یک دسته قرار داد. ما روشنفکرانی داریم که فقط اسم روشنفکری را یدک می‌کشند. موقعیت بالایی هم می‌توانند داشته باشند اما به لحاظ علمی و اخلاقی در رده بالایی نیستند که منبع الگو باشند اما خب امروز در این مقام قرار دارند. در مورد هنرمندان و سلبریتی‌های ورزشی هم همین موضوع را داریم که هیچ چیزی نیستند اما در فضای مجازی تبدیل به سلبریتی و الگو شده‌اند. من فکر می‌کنم نقد شما به هر دو جا صادق است و این دوگانه دیدن را زیر سوال می‌برم. این هم برخواسته از دیدگاهی است که در مطالعات فرهنگی دارم؛ آنهایی که دیدگاه نخبه‌گرایی دارند ممکن است با شما هم عقیده باشند.

اینستاگرام و تلگرام مردم عادی را هم وسط میدان  آورده و آنها هم امکان سلبریتی شدن پیدا کرده‌اند.

درست است که می‌گویید سلبریتی‌ها در ۵۰ سال گذشته که اندیشمندان هم الگو بودند؛ وجود داشتند اما در جامعه امروز باوجود نقش پررنگ شبکه‌های مجازی و تلویزیون این موقعیت برجسته‌تر شده. با این اوصاف می‌شود گفت به سمت جامعه دیگری می‌رویم؟

اینستاگرام و تلگرام، شخصیت‌های فرهنگی، سیاسی و روشنفکری را هم بزرگ کردند؛ کانال و گروه دارند و از این طریق مطالب‌شان برای بیشتر شناسانده شدن قابل دسترس شده است. اما همین فضای مجازی کاری کرده که مردم عادی را هم وسط میدان آورده و آنها هم امکان سلبریتی شدن پیدا کرده‌اند. من این را بد نمی‌دانم، به نظرم خوب هم هست چون از آن نگاه نخبه‌گرایانه، طبقاتی و منزلتی خارج می‌شود. منِ کارگر و آبدارچی و خیاط و منِ نقاش معمولی که در نقاشی معروف نیستم اما برای خودم نقاشی می‌کنم و منِ عکاسی که شناخته شده نیستم حالا دیگر این قدرت را پیدا کرده‌ام که به اندازه آن عکاس شناخته شده خودم را در این فضا نشان دهم؛ این به نظر من یک امکان است. اگر من اینجا به لحاظ نوع عکس‌هایی که ارائه می‌کنم شناخته شوم یا اصلا انجمن عکاسی من را به رسمیت نمی‌شناسد و کارم چیز دیگری است اما به عکاسی علاقه دارم، این شبکه‌های اجتماعی این امکان را داده که من بُعد دیگر وجودی‌ام را توسعه دهم و اگر کارم خوب باشد شناخته شود و مورد تقدیر قرار بگیرم و این ضرورتا به نظرم چیز بدی نیست. اتفاق خوبی است که من اینجا سلبریتی شوم. زندگی روزمره مهم‌تر و جدی‌تر می‌شود و وسط می‌آید. اینکه از نخبگان و اندیشمندان دفاع کنیم و بگوییم آنها باید به مردم خط بدهند؛ من می‌گویم نه، مردم حق دارند خودشان تعیین کنند که از چه کسی الگوبرداری کنند.

اگر فقط به اندیشمندان تکیه کنیم و تقابل بین آنها و سلبریتی‌ها ایجاد کنیم به سمت نوعی دیکتاتوری اندیشمندان می‌رویم. چیزی که جامعه به آن احتیاج دارد خرد انتقادی و عقلانیت انتقادی است.

البته مردم را توده بی‌شکلی که نظر و ایده‌ای ندارند نمی‌بینم اما واقعیت این است که همه تحت تاثیر هستیم و اغلب‌مان در نهایت، گروهی را مرجع قرار می‌دهیم. سوال این است که در بلندمدت و در سیری که جامعه طی می‌کند اگر از اندیشمندانش جدا شود به مشکلی برنمی‌خوریم؟

من تمایز بین اندیشمندان و سلبریتی‌ها را در برابر مردم قبول ندارم. دوم اینکه اگر ما فقط به اندیشمندان تکیه کنیم و این تقابل را ایجاد کنیم به سمت نوعی دیکتاتوری اندیشمندان می‌رویم که هرچه آنها بگویند باید بشود. آنها گفتند انقلاب کنید کردیم، گفتند اصلاح کنید کردیم. من می‌گویم این‌گونه به داستان نگاه نکنیم. چیزی که جامعه به آن احتیاج دارد خرد انتقادی و عقلانیت انتقادی است. که به کمک رسانه‌ها، آموزش و پرورش و دانشگاه باید مردم را توانمند کرد. اینکه حالا چه کسی سراغ چه سلبریتی یا سوپراستار یا روشنفکری می‌رود یا خودش الگوی خودش را می‌سازد برای ما مساله فرعی است. مساله اصلی این است که جامعه چقدر توان انتقادی دارد. اما به اینکه شبکه‌های اجتماعی توان انتقادی را می‌گیرند من اعتقاد ندارم. شبکه‌های اجتماعی مثل هرچیز دیگری می‌تواند تقویت یا تضعیف کننده این موضوع باشند. اما برای تقویت یا بازتولید توان انتقادی باید آموزش و پرورش و مساله آموزش وسط بیاید که فرد از کودکی و نوجوانی بتواند به قدرت استدلال و انتخاب و تفکر انتقادی دست یابد و درست انتخاب کند. اینکه بگوییم «مردم دارند فلان چیز را انتخاب می‌کنند و من نگرانم» به نظر من خودش دیکتاتوری است. سال‌ها با همین مساله دیدگاه‌های مختلف را سرکوب کرده‌ایم. اینکه ما نگرانیم که مردم چرا به آن سمت می‌روند. خب به من چه که نگرانم؟ اگر مردم قدرت تفکر انتقادی داشته باشند خودشان مسیرشان را انتخاب می‌کنند. من کسی نیستم که تعیین کنم. این روزنامه‌نگار و روشنفکر نیست که باید نگران باشد.

رسانه و تلویزیون نقش مهمی برای منفعل کردن مردم دارند.

با این حساب و باتوجه به اینکه نهادهای آموزشی ما دولتی هستند فکر می‌کنید برای این توانمندسازی نوک پیکان مسئولیت به سمت دولت برمی‌گردد؟

رسانه و تلویزیون نقش مهمی در منفعل کردن مردم دارند. تلویزیون ما دو بُعد دارد؛ یکی ارشادی است که سیاست و مذهب را تبلیغ می‌کند. دوم اینکه احساسات و عواطف مردم را تقویت می‌کند؛ به کمک تبلیغات تجاری، سیاسی و مذهبی. سه چهار ماه ما فقط در تلویزیون فقط تبلیغات مذهبی است؛ این یعنی تقویت قدرت احساسات و عواطف جامعه. در عوض رسانه‌ها چقدر قدرت انتقادی و تعقل ما را دستکاری می‌کنند؟ هیچ. از سویی دیگر، آموزش و پرورش دارد به ما یک ذهن حسابگرانهِ مکانیکیِ کنکوری آموزش می‌دهد. تا دوره دکترا ما داریم برای مقاطع امتحان و کنکور آموزش می‌بینیم اما جایگاه تفکر تحلیلی و انتقادی کجاست؟ هیچ کجا. این نتیجه‌اش می‌شود که شما نقد می‌کنید. من می‌گویم به جای نقد وضعیتی که رخ می‌دهد و نگرانش باشیم باید روی موضوعات پایه کار کنیم؛ اینکه مردم آموزش صحیح ندیده‌اند و به سمت هر بادی که می‌وزد می‌توانند بروند نتیجه همین تبلیغ رسانه‌هاست بعد شما نگرانید که مردم چرا سراغ سلبریتی‌ها می‌روند؟ خب مردم احساسی و عاطفی شده‌اند و این بُعد بیشتر تقویت شده است. برای ایرانی‌ها که بعد عاطفی‌ و احساسی‌شان به کمک تلویزیون و دیگر رسانه‌های سیاسی یا مذهبی دایم تقویت می‌شود و قدرت ذهن مکانیکی‌شان از طریق نظام کنکوری شده بازتولید می‌شود، جایی برای تعقل و خرد انتقادی نمی‌ماند.

در شرایطی که بُعد عاطفی‌ و احساسی ایرانی‌ها به کمک تلویزیون و دیگر رسانه‌های سیاسی یا مذهبی تقویت می‌شود و قدرت ذهن مکانیکی‌شان از طریق نظام کنکوری شده بازتولید می‌شود، جایی برای تعقل و خرد انتقادی نمی‌ماند.

فرض را بر این بگذاریم که به مرحله‌ای رسیدیم که مردم این توان انتخاب را به اندازه مطلوب داشتند. یکی از مزایای سلبریتی‌ها حضور پرقدرت‌شان در شبکه‌های اجتماعی است اما فعالان حوزه اندیشه ما به نظر می‌رسد بیشتر در لاک خودشان هستند و زبان‌شان سخت‌تر و ارتباط‌شان سنتی‌تر است و کمتر از ابزار دنیای امروز بهره می‌گیرند پس در این شرایط مطلوب هم خوراک فکری آن جامعه روشنفکر برای مردم کم دسترس‌تر است.

این مشکل سیستم آموزشی ماست. وزارت آموزش و پرورش یکی از توسعه‌نیافته‌ترین وزارتخانه‌هاست. نظام معلمی ما با تغییر بیگانه است، مدام کتاب‌های درسی را تغییر می‌دهند اما مدیران آموزشی و معلمان خودشان را تغییر نمی‌دهند. بماند اینکه کتب درسی نیز با اطلاعات به‌روزی که فرزندان‌مان دارند خیلی فاصله دارند. آموزش و پرورش تقریبا هیچ اطلاعات جدیدی به دانش‌آموزان ما نمی‌دهد، از سوی دیگر پرورش انتقادی نیز به کل به دست فراموشی سپرده شده است.

مدرسه عقب‌مانده‌ترین نهاد است برای پرورش آدم‌ها برای پیشرفته‌ترین بخش‌های جامعه. برای همین یک استاد دانشگاه و روشنفکر خودش را چندان به روز نمی‌کند. درحالی که جامعه با این شبکه‌های اجتماعی به طور مداوم در ارتباط است.

چند وقت پیش فیلمی در همین شبکه‌های مجازی پخش شد که وضعیت صد سال پیش تا الان را مقایسه می‌کرد. از هر تکنولوژی که مثال می‌زد می‌گفت صد سال پیش چطور بود و الان چطور است. اما در مورد وضعیت علم و مدرسه شیوه اداره، شیوه نشستن و تدریس کلاس امروز همان است که صد سال پیش بود؛ برای همین می‌گویم مدرسه عقب‌مانده‌ترین نهاد است برای پرورش آدم‌ها برای پیشرفته‌ترین بخش‌های جامعه. برای همین یک استاد دانشگاه و روشنفکر خودش را چندان به‌روز نمی‌کند. درحالی که جامعه با این شبکه‌های اجتماعی به طور مداوم در ارتباط است. خیلی از  معلمان و استادان را می‌بینیم یک کامپیوتر را نمی‌توانند روشن کنند و تایپ کنند و این برمی‌گردد به عقب ماندگی آموزش و پرورش در ایران. نمی‌شود به جهان تسری داد؛ این مساله برمی‌گردد به رکود سیستم آموزش و پرورش در ایران که باید فکری به حالش شود.

بحث‌های فلسفی و جمله‌هایی زیادی به نقل از نویسندگان و اندیشمندان در شبکه‌های اجتماعی دست به دست می‌شوند که صادق هدایت، شریعتی، همینگوی و… پای ثابت آن هستند. هرچند که اغلب نادرست و ساختگی یا دستکاری شده‌اند، اما این علاقه‌مندی نشان می‌دهد این محتوای فرهنگی طرفدار عام هم زیاد دارد. اما تولیدکننده‌اش که آن نویسنده و اندیشمند است به‌طور مستقیم در این شبکه‌ها فعال نیست که محتوا تولید کند.

این مشکل به روزنامه‌نگاران برمی‌گردد؛ روزنامه‌نگاران به اندازه‌ای که به سلبریتی‌های هنرمند و فوتبالیست توجه دارند به استادان دانشگاه و روشنفکران توجه نشان نمی‌دهند. برای همین، اینکه تولیدات مک‌دونالدی یا پاپیولار شده شکل بگیرد و به دست مردم برسد دست خود روشنفکر نیست. کسان دیگری باید اینها را بسته‌بندی کنند و به دست مردم برسانند. یک بخش عمده آن بر دوش روزنامه‌نگار است. روزنامه‌نگار واسط بین حلقه روشنفکری و اندیشه با مردم است و باید این نقش را به خوبی ایفا کند و اگر این اتفاق نمی‌افتد به نظرم نقطه ضعف آنهاست که این محتوای اندیشمندانه را مشخص، شسته رفته و ساده نمی‌کنند. همین تولید محتوا در فضای مجازی به عهده کیست؟ یک روشنفکر باید بنشیند جملات خودش را بیرون بدهد؟ نه، یک حلقه واسطی نیاز دارد که اینها را برای جامعه هدایت کند.

اینکه تولیدات مک‌دونالدی یا پاپیولار شده شکل بگیرد و به دست مردم برسد دست خود روشنفکر نیست. کسان دیگری باید اینها را بسته‌بندی کنند و به دست مردم برسانند.

با این اوصاف فکر می‌کنید اوضاع بر همین منوال پیش می‌رود؟ بهتر و بدتری وجود ندارد؟

من اصلا به بهتر یا بدتر شدن اعتقادی ندارم. می‌گویم جامعه همیشه خودش را نجات می‌دهد و هیچ‌وقت نگران آینده جامعه نیستم. نگران نیستم که جامعه یا حوزه روشنفکری بدتر می‌شود چون وضع ناراحت‌کننده‌ای که ما الان می‌بینیم قبلا هم بوده اما چون از آن فاصله می‌گیریم فکر می‌کنیم «گذشته» عصر درخشانی بوده است. اگر واقع‌گرایانه نگاه کنیم می‌بینیم که هیچ اتفاق عجیب و غریبی قرار نیست در آینده بیفتد. ما داریم بالغ و بزرگتر می‌شویم اما همیشه با وضعیت بد و خوب روبرو خواهیم بود.

منبع: ایلنا

صفحه 1 از 512345
در حال بارگذاری
تمام حقوق برای وب سايت آثار برتر محفوظ است. © 1387 - 1397
پياده سازی توسط شرکت پرتونگار